سی

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, شهریور ۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۳:۱۹
ارسال شده در قسمت : ادبي, دل نوشته
سلام …
این هم شعری نو در وصف زندگی مدرن :(دبیرمون گفت راجع به “زندگی زیباست” انشاء بنویسید ، منم اینو نوشتم) (البته مال سال پیشه کمی هنوز شعرم به بلوغ و پختگی نرسیده به بزرگی خودتون ببخشید دیگه :لطفا: :دی :آره: )
کودکی میلرزد…گوشه ی کوچه ی ما
لرز از ترس نه و از سرما
آدمان میگذرند … هیچ انسانی نیست
توی این کوچه ی تنگ سالهاست ، هیچ احسانی نیست
گوشه دیگر کوی …. یک جوان نعره زنان ، مست و خراب ، میدود بلکه بیابد قدحی پر ز شراب …. کودک گوشه ی کوی رود آرام به خواب
کسی از دور رسد … میزند در یک خانه … شاکی از ظلم زمانه
خسته و درمانده … پسرش ساعت هاست ، پشت در منتظر او مانده
خنده ای خشک و سرد روی لب های پدر … میزند پشت سرش ، بر هم محکم در
اندکی میگذرد …
تق تق آهن در … مرد ما بار دگر ، سوی در می آید
یک فقیر ژنده پوش … میکند چیزی طلب
تکه ای از نان خشک …
یا که لیوانی آب …
با که مقداری پول …
مرد اما این بار جای لبخندی خشک ، میدهد تکه ای از نانی خشک …
میخورد مرد فقیر نان با هول و ولا … میکند شکر خدا …
اندکی آنورتر ، یک جوان سنگ زند ، بر سر گربه سیاه … میکشد گربه ، “آه”

ولی با این همه حال … کبک در وهم و خیال … سر فرو برده به برف … خواند آواز بلند … که از آن لحظه که دنیا دنیاست …
زندگی زیباست
:025:

سیذ امیر حسین شبیری- یه روزی در سال ۸۸ :دی

شکلات خوشمزه !

نگارش شده در تاريخ : شنبه, تیر ۱۲, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۱:۴۹
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

چقدر دنیا قشنگه…

نمیدونم چرا این قدر همه از دستش گله دارند  ولی خوب خیلی خوبه… همه از مشکلات زندگی مینالند ولی در حالی که اگر فقط یک میم ازش بردارند مثه یک شکلات خوشمزه میشه و ما هم اونو میخوریم  :دی  عجب شکلات خوشمزه ای :دی

واسه این که شکلاتمون تبدیل به شکلات تلخ نشه و همیشه خوشمزه ی خوشمزه باشه بیاییم:

) توکل به خدا کنیم. به وسعت عالم.
۲) تفکر مثبت داشته باشیم. به تعداد هر فکر.
۳) تدبیر مناسب هم خوبه. به تعداد هر اقدام.
۴) صبر و تحمل هم آدمو میسازند در کل مسیر زندگی.
۵)  از تجربه ی دیگران و ریش سفیدایی که وقتی میایند چیزی به ما بگند بهشون میخندیم و با هم بهشون گوش نمیدی استفاده کنیم.  هرچه بیشتر باشه  بهتره.

شکلاتاتون خوشمزه باد !!!

خسته

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, دی ۲۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۷:۴۲
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

سلام!
من یه انسان(!) جدید،خسته و غمگینم!
فردا امتحان زیست دارم و هنوز ۲ فصلم مونده! خسته شدم انقدر درس خوندم:(
تورو خدا واسم دعا کنین! چون امتحانم خیلییییی سخته!:( :(
اومدم اینجا عضو(!) شدم تا از بیشترین آدمای ممکن کمک بگیرم!
نظرتون چیه بریم سازمان سنجشو تسخیر کنیم؟؟!من که میخوام بعد از این امتحان لعنتی اقدام کنم! خواستین بیاین کمک!
(قول میدم دفعه بعد انقد موج منفی نباشم!) فعلا!

تبلیغات

نگارش شده در تاريخ : جمعه, مرداد ۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۷:۲۵
ارسال شده در قسمت : داستانک

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: “خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست…”سناتور گفت: “مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.”سن پیتر گفت: “اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.”سناتور گفت: “اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!”سن پیتر گفت: “می فهمم… به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور” و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین… پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟سناتور گفت: “خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.”بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.سناتور با تعجب از شیطان پرسید: “انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟…”شیطان با خنده جواب داد: “آن روز، روز تبلیغات بود… امروز دیگر تو رای داده ای”! http://aphorism.mihanblog.com/post/293

كلمات كليدي : , , ,

یعنی شاهزاده چه شکلیه؟

نگارش شده در تاريخ : شنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۸ و ساعت : ۶:۳۵
ارسال شده در قسمت : خاطره, دل نوشته

شب قبل:
محمد:الو؟ علی هست؟
علی:بله،چه طوری محمد؟ خوبی؟
محمد:ممنون سلامت باشی،چی شد؟ ساعت چند؟ کیا رو میاری؟
علی:همون جای همیشگی
محمد:شبستان سید محمد تمدن- زیر ساعت مکعبی وسط شبستان؟ (توضیح:شبستان امام خمینی،در زمان ریاست جمهوریآقای خاتمی ساخته شده و مهندس طراحش هم میرحسینه.برای همین بین بعضی ها به صحن سید محمد تمدن معروفه. پوزخند)
علی:آره دیگه
-فردا جایی میری؟
-نه،تو چی؟
-صبح میخوام برم بیرون،میایی بریم؟
-آره
-ساعت چند باشه؟
-هومممممم،۱۰ خوبه؟
-نه ونیم،خیرشوببینی.
-باشه
-قربونت
-کاری نداری؟
-فدای تو،خداحافظ

فردا صبح:
علی:سلام درد ،باز تو دیر کردی؟تو آدم بشو نیستی؟الان ببین ساعت چنده؟۱۰ وربع.
محمد:مغذرت ناراحت
-بریم
-بریم
-راستی،وقتی اومد،دعوتش کنیم خونمون؟
-راس میگی ها،این رسم مهمون نوازی نیست،ولی حیف شد،خونه ی ما الان عین بازار شامه،مامان بزرگم مریضه،مامانم رفته پیشش،چند روزی میشه.
-پس من دعوتش میکنم
-خوبه!
-علی؟
-بله؟
-به نظرت چه شکلیه؟
-من چه میدونم،یک آدم عادی،ولی هرکسی هست،مثل قیافه بذرکار که عینهو قاچاقچی ها هست،نیست. پوزخند
-راستی
-هوم؟
-یعنی این همون شاهزاده ریاضی هست که میخواد بیاد؟
-آره دیگه
-…
-اسکل،اون هندزفری رو از توی گوشت در بیار توی خیابون.
-…
-آهای،درش بیار
-…
(خودم درش میارم)
-حالا چی داری گوش میدی؟
-همون آهنگ های همیشگی
-مگه هنوز رم نخریدی براش؟
-بابام یک،دو ماهی پول داده،برو بخر،ولی هنوز کیس مناسبی انتخاب نشده.
-درد،مسخره
-خوب،رسیدیم،کرایه ی تاکسی رو حساب کن
-باشه. بریم

میریم سازمان و برمیگردیم.
محمد:کیا رو دعوت کردی؟
علی:خودم و خودت و حامد و محمد حسین(حیدری بوسیدن)
محمد:بهشون خبر دادی؟
علی: به محمد حسین توی pclپی ام دادم و گفتم،پرسید برای چی؟ گفتم یک مهمون ویژه داریم،هرچی پرسید بهش نگفتم.گفت میاد،حامد هم بهش زنگ زدم.
-علی؟
-جون دلم؟
-یعنی شاهزاده چه شکلیه؟
-خوب یه خورده صبر کن،بعد از ظهر میبینیش
-بریم پاساژ کویتی ها،سی دی بازی بخریم؟
-بریم



علی:خوب،سی دی ات رو بده ببینم
محمد:بیا
علی:خوب،این سی دی که تو خریدی رو من میگیرم.،من بعد از ظهر رایت میکنم،سی دی های خودم رو هم بهت میدم.
محمد:نه،این کارو با من نکن ناراحت
-ای بابا،بعد از ظهر میدم دیگه
-باشه
-ساعت ۱ ظهره،ساعت ۵ قرار داریم،بدو بریم خونه.
-کاری نداری؟
-نه
-بعد ظهر میبینیم همدیگه رو
-آره،دیر نکنی ها منتظر
- پوزخند با شه، خداحافظ
-خداحافظ
-راستی،حالا وقتی اومد،ما دست خالی بریم؟
-اسکل،تو اینو الان باید بگی؟
- پوزخند
-چی کار کنیم به نظرت؟
-قوطی سوهون
-یاد فلانی افتادم(یکی از معلم هامون همیشه در مثال هاش از قوطی سوهون استفاده میکرد)
- خنده
-نخند،بابا شما قمی الصلید،سوهانی های خوب رو شما میدونید
-باشه،من یک کاریش میکنم.
-دو بریم که دیره
-خداحافظ
-خداحافظ

ساعت چهار و نیم بعداز ظهر،زیر ساعت مکعبی شکل، شبستان سید محمد تمدن
من:به،محمد حسین جون،سلام
محمد حسین:سلام،خوبی چه طوری؟
من:سلام حامد
حامد:سلام
محمد حسین و حامد:کی میخواد بیاد؟ شاهزاده ی ریاضی؟
من:آری پوزخند
من:محمد هنوز نیومده؟ منتظر
-نه
من:دردش بزنن،این همیشه دیر میکنه.
(یک نفر از دور،دست بر روی چشمانقرار داده و نزدیک میشود.محمد است)
من:نیگا کن،آقا تازه اومده.شیطونه میگه….
محمد:سلام علیکم
-سلام
محمد:هنوز نیومده؟
-میبینی که نه.
محمد:یعنی چهشکلیه؟
- عصبانی منتظر
-ولمون میکنی یا نه؟
محمد:این آقاهه نیست؟
-کدوم؟
محمد:اون دیگه
-اون سیبیلوهه؟
محمد:کر کر کر کر ، شوخی کردم بابا

محمد:اون کت و شلواریه نیست؟

محمد:اون لاغره

محمد:اون پیرهن سفیده

(کار بهجایی رسید،همگی داشتیم کله می چرخوندیم و مردم رو عینهو دیوونه هانگاه میکردم.)
من:اه،بس کنیددیگه.همه فکر میکنن ما خلیم،بابا آدرس دادیم،الان میاد دیگه
ناگهان
یک شخص هم قد محمد،ولی سن بالا،دستش یک کتاب زیارت بود،پیرهنش فکر کنم سفیدبود.خیلی ساده و متین،اومد و بین ما نشست،
سلام
-سلام

اصلا فکر نمکردم شاهزاده ریاضی اینطوری باشه.
با لهجهی شیرین اصفهانی شروع کرد به صحبت
ازدانشگاهش
از اینکه چه طور رفت
از اینکه اومده پدر و مادرش روببینه.
گفتیم
از همه در
آنقدر صحبت کردن در آن جمع برایمان شادی آور ولذت بخش بود که وقتبه تندی گذشت.
خیلی تصمیم ها در آن شب گرفته شد
خیلی اطلاعات اضافه شد
خیلی نظر ها دادیم.
و اینها، همه یک دوستی به وجودآورد

این بود،داستان قبل از یک دیدار

عراق… (قسمت اول)

نگارش شده در تاريخ : شنبه, تیر ۲۷, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۹:۳۳
ارسال شده در قسمت : خاطره

بعد از پانزده ساعت طی مسیر قم تا شلمچه،ساعت شیش اتوبوس ایستاد.سریع رفتم پایین تا نماز صبح قضا نشده،خودمون رو به حسینیه برسونیم و نمازمون رو بخونیم.داشتم وارد حسینیه می شدم که حاج عباس بالاور صدام زد؛”شریع نمازت رو بخون می خواهیم بریم گمرگ!”.منم که سرم برای این کار ها درد می کرد،خیلی سریع قبول کردم.نمازم رو خوندم.با پدر و مادرم و آقای مهاجری و شمس خداحافظی کردم؛ولی خبری از آقای احمدیان نبود.این اسامی ای که ذکر شد،همکاران پدرم هستند که در این سفر با ما همراه بودند. – حاج عباس،من آماده ام. -یه لحظه وایسا.یه نفر دیگه هم می خواهیم. یه جوون می خواست.ولی از اونجایی که میانگین سنی کاروان ما بالا بود پیدا کردن جوون،کار سختی بود.یه نفر هم سن و سالم خودم پیدا کردم که می گفت معده و روده اش مشکل داره و نمی تونه بیاد.خلاصه پیچوند.آقای احمدیان! گزینه ای به ذهنم رسید.پینج دقیقه ای دنبال آقای احمدیان گشتم.به اندازه ی سه نفر صبحانه از آقای فراهانی،مداح کاروان گرفتیم و با اتوبوس به طرف گمرگ رفتیم.فاصله ی حسینیه شلمچه تا مرز حدودا ده دقیقه شد.ساک ها رو از اتوبوس پیاده کردیم و ماشین به طرف قم حرکت کرد؛ساک ها رو به داخل ساختمان منتقل کردیم.فهمیدم که ماشین پانزدهمی بودیم.یعنی اون روز چهارده تا ماشین زودتر از ما به مرز رسیدند.و این یعنی معطلی نامشخصدر لب مرز.حاج عباس می گفت:توی این پنج ساله که کاروان می یارم،برای اولین بار هستش که ماشین پونزدهم می شم.همیشه ماشین سوم،چهارم بودم؛دلیلش رو می دونست؛اگه دیروز راننده دیروز سر موقع می یومد،این جوری نمی شد…

همه با هم!

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, تیر ۱۸, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۶:۳۰
ارسال شده در قسمت : دل نوشته

موسم بزم است گویا این طرف!

موسم رقص است گویا آنطرف!

وقت شادی ست!

گل بیارین!

دیده بوسی

حال و احوال!

شیرینی!  چای!  قلیان!

بچه ها! شاد و خرم! خنده بر لب!

اینطرف حاجی از مکه!

آنطرف عروس و قشون!

اینطرف ذکر و صلوات

آنطرف دست و هلهله

اینطرف یاد خدا!

آنطرف یاد خدا!

شکر خدا همه شادن! همه خندان! همه راضی! همه شاداب!

همه زیبا! همه ساده! همه معشوق! همه عاشق!

چون همه با هم….همه هستن.

هیچ کس تنها نیست…

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, تیر ۱۵, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۶:۰۱
ارسال شده در قسمت : دل نوشته

هیچ کس تنها نیست…

می نشینم لب حوض…

خود را می بینم…

چشمانم…

ولی نمی توانم به آنها نگاه کنم…

از خود شرمنده ام…

من نتوانستم…

اصلاْ نمی توانستم…

اینجوری نگام نکن…

بیشتر خجالت می کشم…

آره تو حق داری…

ولی نمی تونم بهت حقتو بدم…

چی کار کنم؟؟؟

ازم می خوای خودمو بکشم؟؟؟

دیدی که فایده نداره من خیلی خرتر از این حرفام…

خوب نمی تونم خواسته تو بهت بدم…

آره تو فقط یه حسی…

چیز دیگه ای نمی تونم ازت انتظار داشته باشم…

اگه دوست داری تا آخر عمر عذاب بکش…

شدم یه موجود تو خالی!

توش خراب ترین خرابه دنیاس…

ولی بیرونو که می بینی چقد سرحاله…

هیچ خودتو ناراحت نکن

تازه شدم اونی که همه ی روانشناسا دوست دارن

یه مدل ایده آل!

آره هیچ کس تنها نیست…

ولی تو تنهام گذاشتی…

شاید یه لحظه…

ولی همون کافی بود تا بشم اینی که الآن هستم!

هی بلند شو!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, تیر ۱۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱:۴۱
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

- چی شده؟ کشتیات غرق شدن؟

- کاش کشتیام غرق می شدن!

- عی! خجالت بکش! تو همونی بودی که می گفت نمی شکنم؟

- آره دروغ گفتم خوبه؟ هر چیزی می شکنه این قانونه!

- شاید قانون این باشه ولی هر شکسته ای رو میشه درست کرد نمیشه؟

- آخه این فرق داره میگن دل که شکست نمی شه جفت و جورش کرد!

- هر کی گفته غلط کرده!

- پاشو خودتو جمع کن!

- خجالت بکش! این همه آدم منتظرن بعد نشستی داری گریه می کنی؟

- ولی….

- می دونم ولی تو می تونی فراموش کن!

- فراموش کنم؟ بعد از این همه وقت؟

- سخته ولی ممکنه!

- هی این مال اون تبلیغه بود!

- مهم نیست مهم اینه که تو می تونی! یعنی باید بتونی. تو خیلی خری داری خودتو نابود می کنی!

- مهم نیست کی اهمیت میده یکی بود تموم شد رفت!

۰ به همین سادگی؟

- به همین سادگی!

- روزی ۱۰ بار گوشیت زنگ می خوره ولی تو کلاْ خفه اش کردی این خودخواهی نیست؟

۰ چرا هست!

- تو همونی نیستی که می گفتی خودخواهی بده!

- چرا؟!

- پس چرا؟

- آدما تغییر می کنن!

- نه آدما تغییر نمی کنن آدما هستن که تغییر میدن!

- حوب که چی؟

- بنویس از سر خط!

- ولی این داستان هنوز تموم نشده!

- ولی آخرش نابودی تو نباید باشه؟

- چرا؟ چرا باید باشم؟

- بخاطر بقیه!

- :(

- آره پاشو. همه چیز از صفر

- دیر نیست؟

- ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است فقط یکم پیرتر میشه

- چی کار کنم؟

- شروع کن زندگی را!

- مگه تا حالا چی کار می کردم؟

- یکم فک کنی می فهمی داشتی تلف می شدی؟

- من یه بازنده ام.

- آره تو یه بار باختی ولی دوباره نباز!

- یاد اون شعره افتادم:

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** که نبودش هیچ الا حوس قمار دیگر!

- پس دستتو بده من!

- یا علی…

تسلیت…

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, تیر ۱۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۲:۳۸
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

توی هواپیما نشسته بود، مقصد هواپیما دوبی بود. در فکرش بود که دخترش در خانه منتظر سوغات است؛ از قبل پول به همراه داشت. اصلاً همه پول آورده بودند مگر می شود که مسافری به سفر برود و پول نبرد مگر اینکه سرباز باشد سربازان احتیاج به پول ندارند. به آنها سر وقت جیره می دهند و خواب و خوراکشان مهیاست ولی او سرباز نبود، جاسوس هم نبود. مردی بود که برای تجارت یا شاید هم تحصیل به دوبی می رفت. لحظه ای تصویری از همسر و فرزندانش از جلوی چشمانش گذشت و بعد…

رسانه ای نداشت تا صدایش را به گوش همه برساند… تا بگوید دیگران دروغ می گویند… اصلاً به فرض هم که داشت او مرده بود چطور حرف می زد؟؟؟

حالا خون او بر دریا جاری بود… جاری هست و خواهد بود! حقش را ندادند، زندگیش را گرفتند و حتی یک معذرت خواهی هم نکردند!

روحش شاد…

(به خانواده همه ی شهدای حادثه ۱۲ تیر تسلیت می گوئیم).

كلمات كليدي : , , ,