Archive for the ‘دل نوشته’ Category
سی
چهارشنبه, شهریور ۳, ۱۳۸۹ ۱۳:۱۹ ۲ Commentsسلام … این هم شعری نو در وصف زندگی مدرن دبیرمون گفت راجع به “زندگی زیباست” انشاء بنویسید ، منم اینو نوشتم) (البته مال سال پیشه کمی هنوز شعرم به بلوغ و پختگی نرسیده به بزرگی خودتون ببخشید دیگه ) کودکی میلرزد…گوشه ی کوچه ی ما لرز از ترس نه و از سرما آدمان میگذرند [...]
یعنی شاهزاده چه شکلیه؟
شنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۸ ۶:۳۵ ۲ Commentsشب قبل: محمد:الو؟ علی هست؟ علی:بله،چه طوری محمد؟ خوبی؟ محمد:ممنون سلامت باشی،چی شد؟ ساعت چند؟ کیا رو میاری؟ علی:همون جای همیشگی محمد:شبستان سید محمد تمدن- زیر ساعت مکعبی وسط شبستان؟ (توضیح:شبستان امام خمینی،در زمان ریاست جمهوریآقای خاتمی ساخته شده و مهندس طراحش هم میرحسینه.برای همین بین بعضی ها به صحن سید محمد تمدن معروفه. ) [...]
همه با هم!
پنجشنبه, تیر ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۶:۳۰ ۳ Commentsموسم بزم است گویا این طرف! موسم رقص است گویا آنطرف! وقت شادی ست! گل بیارین! دیده بوسی حال و احوال! شیرینی! چای! قلیان! بچه ها! شاد و خرم! خنده بر لب! اینطرف حاجی از مکه! آنطرف عروس و قشون! اینطرف ذکر و صلوات آنطرف دست و هلهله اینطرف یاد خدا! آنطرف یاد خدا! شکر [...]
هیچ کس تنها نیست…
دوشنبه, تیر ۱۵, ۱۳۸۸ ۱۶:۰۱ ۳ Commentsهیچ کس تنها نیست… می نشینم لب حوض… خود را می بینم… چشمانم… ولی نمی توانم به آنها نگاه کنم… از خود شرمنده ام… من نتوانستم… اصلاْ نمی توانستم… اینجوری نگام نکن… بیشتر خجالت می کشم… آره تو حق داری… ولی نمی تونم بهت حقتو بدم… چی کار کنم؟؟؟ ازم می خوای خودمو بکشم؟؟؟ دیدی [...]
ای کاش نمیدیدم!!
شنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ ۱۴:۱۳ ۲ Comments- { دیدم پیرزنی که ایستاده بود و پسری جوان، با پرادوی مشکیش، برای دختری جوان بوق میزنه اما پیرزن رو نمیبینه - دیدم زنی را که با کلی کتاب و بچه به بقل به سختی قدم بر میداشت و چند جوان به راحتی ازکنارش میگذشتند و به دنبال دختری میدویدند - دیدم دختری که [...]
گاهی وقتا دلم می گیره…
دوشنبه, اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ ۱۹:۴۵ ۱ Commentگاهی وقتا دلم می گیره میرم کنار پنجره (درخت مرخت نداریم تو خونمون! ) به آسمون نگاه می کنم… ستاره ها… ماه… صدای پرنده هایی رو که دارن آخرین پرواز امروزشونو می کنن می شنوم… آزادیشونو تحسین می کنم به هیچ چیزی وابسته نیستن آزادن آزاد… دلم دوباره می گیره، دوست دارم گریه کنم… اما [...]
چه سخته ۲
چهارشنبه, اردیبهشت ۹, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۳ No Commentsدلنوشته های یک مدیر
