Archive for the ‘دل نوشته’ Category
یعنی شاهزاده چه شکلیه؟
شنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۸ ۶:۳۵ ۲ Commentsشب قبل:
محمد:الو؟ علی هست؟
علی:بله،چه طوری محمد؟ خوبی؟
محمد:ممنون سلامت باشی،چی شد؟ ساعت چند؟ کیا رو میاری؟
علی:همون جای همیشگی
محمد:شبستان سید محمد تمدن- زیر ساعت مکعبی وسط شبستان؟ (توضیح:شبستان امام خمینی،در زمان ریاست جمهوریآقای خاتمی ساخته شده و مهندس طراحش هم میرحسینه.برای همین بین بعضی ها به صحن سید محمد تمدن معروفه. )
علی:آره دیگه
-فردا جایی میری؟
-نه،تو چی؟
-صبح میخوام [...]
همه با هم!
پنجشنبه, تیر ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۶:۳۰ ۳ Commentsموسم بزم است گویا این طرف!
موسم رقص است گویا آنطرف!
وقت شادی ست!
گل بیارین!
دیده بوسی
حال و احوال!
شیرینی! چای! قلیان!
بچه ها! شاد و خرم! خنده بر لب!
اینطرف حاجی از مکه!
آنطرف عروس و قشون!
اینطرف ذکر و صلوات
آنطرف دست و هلهله
اینطرف یاد خدا!
آنطرف یاد خدا!
شکر خدا همه شادن! همه خندان! همه راضی! همه شاداب!
همه زیبا! همه ساده! همه معشوق! [...]
هیچ کس تنها نیست…
دوشنبه, تیر ۱۵, ۱۳۸۸ ۱۶:۰۱ ۳ Commentsهیچ کس تنها نیست…
می نشینم لب حوض…
خود را می بینم…
چشمانم…
ولی نمی توانم به آنها نگاه کنم…
از خود شرمنده ام…
من نتوانستم…
اصلاْ نمی توانستم…
اینجوری نگام نکن…
بیشتر خجالت می کشم…
آره تو حق داری…
ولی نمی تونم بهت حقتو بدم…
چی کار کنم؟؟؟
ازم می خوای خودمو بکشم؟؟؟
دیدی که فایده نداره من خیلی خرتر از این حرفام…
خوب نمی تونم خواسته تو بهت [...]
ای کاش نمیدیدم!!
شنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ ۱۴:۱۳ ۲ Comments- { دیدم پیرزنی که ایستاده بود و پسری جوان، با پرادوی مشکیش، برای دختری جوان بوق میزنه اما پیرزن رو نمیبینه
- دیدم زنی را که با کلی کتاب و بچه به بقل به سختی قدم بر میداشت و چند جوان به راحتی ازکنارش میگذشتند و به دنبال دختری میدویدند
- دیدم دختری که با متانت [...]
گاهی وقتا دلم می گیره…
دوشنبه, اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ ۱۹:۴۵ ۱ Commentگاهی وقتا دلم می گیره میرم کنار پنجره (درخت مرخت نداریم تو خونمون! ) به آسمون نگاه می کنم…
ستاره ها…
ماه…
صدای پرنده هایی رو که دارن آخرین پرواز امروزشونو می کنن می شنوم…
آزادیشونو تحسین می کنم به هیچ چیزی وابسته نیستن آزادن آزاد…
دلم دوباره می گیره، دوست دارم گریه کنم…
اما نه من حتی حق گریه هم [...]
چه سخته ۲
چهارشنبه, اردیبهشت ۹, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۳ No Commentsدلنوشته های یک مدیر
