Archive for the ‘شعر’ Category
دوباره دیدمت…
جمعه, تیر ۵, ۱۳۸۸ ۲۰:۳۸ ۱ Commentدوباره دیدمت…
مثل همیشه می درخشیدی…
ازت چیزی پرسیدم…
و تو با لبخند همیشگیت سکوت رو به من تقدیم کردی…
چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه
چهارشنبه, اردیبهشت ۹, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۹ No Commentsچقدر سخته که عشقت رو به روت باشه نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی
چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی شی هر شب نتونی اسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی هم زبون باشی
چقدر سخته
چه بد بخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بد [...]
