یعنی شاهزاده چه شکلیه؟
شنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۸ ۶:۳۵شب قبل:
محمد:الو؟ علی هست؟
علی:بله،چه طوری محمد؟ خوبی؟
محمد:ممنون سلامت باشی،چی شد؟ ساعت چند؟ کیا رو میاری؟
علی:همون جای همیشگی
محمد:شبستان سید محمد تمدن- زیر ساعت مکعبی وسط شبستان؟ (توضیح:شبستان امام خمینی،در زمان ریاست جمهوریآقای خاتمی ساخته شده و مهندس طراحش هم میرحسینه.برای همین بین بعضی ها به صحن سید محمد تمدن معروفه.
)
علی:آره دیگه
-فردا جایی میری؟
-نه،تو چی؟
-صبح میخوام برم بیرون،میایی بریم؟
-آره
-ساعت چند باشه؟
-هومممممم،۱۰ خوبه؟
-نه ونیم،خیرشوببینی.
-باشه
-قربونت
-کاری نداری؟
-فدای تو،خداحافظ
فردا صبح:
علی:سلام درد ،باز تو دیر کردی؟تو آدم بشو نیستی؟الان ببین ساعت چنده؟۱۰ وربع.
محمد:مغذرت 
-بریم
-بریم
-راستی،وقتی اومد،دعوتش کنیم خونمون؟
-راس میگی ها،این رسم مهمون نوازی نیست،ولی حیف شد،خونه ی ما الان عین بازار شامه،مامان بزرگم مریضه،مامانم رفته پیشش،چند روزی میشه.
-پس من دعوتش میکنم
-خوبه!
-علی؟
-بله؟
-به نظرت چه شکلیه؟
-من چه میدونم،یک آدم عادی،ولی هرکسی هست،مثل قیافه بذرکار که عینهو قاچاقچی ها هست،نیست. 
-راستی
-هوم؟
-یعنی این همون شاهزاده ریاضی هست که میخواد بیاد؟
-آره دیگه
-…
-اسکل،اون هندزفری رو از توی گوشت در بیار توی خیابون.
-…
-آهای،درش بیار
-…
(خودم درش میارم)
-حالا چی داری گوش میدی؟
-همون آهنگ های همیشگی
-مگه هنوز رم نخریدی براش؟
-بابام یک،دو ماهی پول داده،برو بخر،ولی هنوز کیس مناسبی انتخاب نشده.
-درد،مسخره
-خوب،رسیدیم،کرایه ی تاکسی رو حساب کن
-باشه. بریم
میریم سازمان و برمیگردیم.
محمد:کیا رو دعوت کردی؟
علی:خودم و خودت و حامد و محمد حسین(حیدری
)
محمد:بهشون خبر دادی؟
علی: به محمد حسین توی pclپی ام دادم و گفتم،پرسید برای چی؟ گفتم یک مهمون ویژه داریم،هرچی پرسید بهش نگفتم.گفت میاد،حامد هم بهش زنگ زدم.
-علی؟
-جون دلم؟
-یعنی شاهزاده چه شکلیه؟
-خوب یه خورده صبر کن،بعد از ظهر میبینیش
-بریم پاساژ کویتی ها،سی دی بازی بخریم؟
-بریم
…
…
…
علی:خوب،سی دی ات رو بده ببینم
محمد:بیا
علی:خوب،این سی دی که تو خریدی رو من میگیرم.،من بعد از ظهر رایت میکنم،سی دی های خودم رو هم بهت میدم.
محمد:نه،این کارو با من نکن 
-ای بابا،بعد از ظهر میدم دیگه
-باشه
-ساعت ۱ ظهره،ساعت ۵ قرار داریم،بدو بریم خونه.
-کاری نداری؟
-نه
-بعد ظهر میبینیم همدیگه رو
-آره،دیر نکنی ها 
-
با شه، خداحافظ
-خداحافظ
-راستی،حالا وقتی اومد،ما دست خالی بریم؟
-اسکل،تو اینو الان باید بگی؟
- 
-چی کار کنیم به نظرت؟
-قوطی سوهون
-یاد فلانی افتادم(یکی از معلم هامون همیشه در مثال هاش از قوطی سوهون استفاده میکرد)
- 
-نخند،بابا شما قمی الصلید،سوهانی های خوب رو شما میدونید
-باشه،من یک کاریش میکنم.
-دو بریم که دیره
-خداحافظ
-خداحافظ
ساعت چهار و نیم بعداز ظهر،زیر ساعت مکعبی شکل، شبستان سید محمد تمدن
من:به،محمد حسین جون،سلام
محمد حسین:سلام،خوبی چه طوری؟
من:سلام حامد
حامد:سلام
محمد حسین و حامد:کی میخواد بیاد؟ شاهزاده ی ریاضی؟
من:آری 
من:محمد هنوز نیومده؟ 
-نه
من:دردش بزنن،این همیشه دیر میکنه.
(یک نفر از دور،دست بر روی چشمانقرار داده و نزدیک میشود.محمد است)
من:نیگا کن،آقا تازه اومده.شیطونه میگه….
محمد:سلام علیکم
-سلام
محمد:هنوز نیومده؟
-میبینی که نه.
محمد:یعنی چهشکلیه؟
-

-ولمون میکنی یا نه؟
محمد:این آقاهه نیست؟
-کدوم؟
محمد:اون دیگه
-اون سیبیلوهه؟
محمد:کر کر کر کر ، شوخی کردم بابا
…
محمد:اون کت و شلواریه نیست؟
…
محمد:اون لاغره
…
محمد:اون پیرهن سفیده
(کار بهجایی رسید،همگی داشتیم کله می چرخوندیم و مردم رو عینهو دیوونه هانگاه میکردم.)
من:اه،بس کنیددیگه.همه فکر میکنن ما خلیم،بابا آدرس دادیم،الان میاد دیگه
ناگهان
یک شخص هم قد محمد،ولی سن بالا،دستش یک کتاب زیارت بود،پیرهنش فکر کنم سفیدبود.خیلی ساده و متین،اومد و بین ما نشست،
سلام
-سلام
اصلا فکر نمکردم شاهزاده ریاضی اینطوری باشه.
با لهجهی شیرین اصفهانی شروع کرد به صحبت
ازدانشگاهش
از اینکه چه طور رفت
از اینکه اومده پدر و مادرش روببینه.
گفتیم
از همه در
آنقدر صحبت کردن در آن جمع برایمان شادی آور ولذت بخش بود که وقتبه تندی گذشت.
خیلی تصمیم ها در آن شب گرفته شد
خیلی اطلاعات اضافه شد
خیلی نظر ها دادیم.
و اینها، همه یک دوستی به وجودآورد
این بود،داستان قبل از یک دیدار












ایرانی فاطمه گفته است :
مرداد ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
خیلی خیلی جالب بود!!!!!!چه دیدار جالبی!!!
م.ح. حیدری گفته است :
مرداد ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۴ ب.ظ
یه نفرو فراموش کردی همونی کوچولویه که با حامد بود