عراق… (قسمت اول)

شنبه, تیر ۲۷, ۱۳۸۸ ۱۹:۳۳
ارسال شده در قسمت : خاطره

بعد از پانزده ساعت طی مسیر قم تا شلمچه،ساعت شیش اتوبوس ایستاد.سریع رفتم پایین تا نماز صبح قضا نشده،خودمون رو به حسینیه برسونیم و نمازمون رو بخونیم.داشتم وارد حسینیه می شدم که حاج عباس بالاور صدام زد؛”شریع نمازت رو بخون می خواهیم بریم گمرگ!”.منم که سرم برای این کار ها درد می کرد،خیلی سریع قبول کردم.نمازم رو خوندم.با پدر و مادرم و آقای مهاجری و شمس خداحافظی کردم؛ولی خبری از آقای احمدیان نبود.این اسامی ای که ذکر شد،همکاران پدرم هستند که در این سفر با ما همراه بودند. – حاج عباس،من آماده ام. -یه لحظه وایسا.یه نفر دیگه هم می خواهیم. یه جوون می خواست.ولی از اونجایی که میانگین سنی کاروان ما بالا بود پیدا کردن جوون،کار سختی بود.یه نفر هم سن و سالم خودم پیدا کردم که می گفت معده و روده اش مشکل داره و نمی تونه بیاد.خلاصه پیچوند.آقای احمدیان! گزینه ای به ذهنم رسید.پینج دقیقه ای دنبال آقای احمدیان گشتم.به اندازه ی سه نفر صبحانه از آقای فراهانی،مداح کاروان گرفتیم و با اتوبوس به طرف گمرگ رفتیم.فاصله ی حسینیه شلمچه تا مرز حدودا ده دقیقه شد.ساک ها رو از اتوبوس پیاده کردیم و ماشین به طرف قم حرکت کرد؛ساک ها رو به داخل ساختمان منتقل کردیم.فهمیدم که ماشین پانزدهمی بودیم.یعنی اون روز چهارده تا ماشین زودتر از ما به مرز رسیدند.و این یعنی معطلی نامشخصدر لب مرز.حاج عباس می گفت:توی این پنج ساله که کاروان می یارم،برای اولین بار هستش که ماشین پونزدهم می شم.همیشه ماشین سوم،چهارم بودم؛دلیلش رو می دونست؛اگه دیروز راننده دیروز سر موقع می یومد،این جوری نمی شد…

پخش کنید و لذت ببرید!
  • Print this article!
  • Turn this article into a PDF!
  • E-mail this story to a friend!
  • Digg
  • FriendFeed
  • Google Bookmarks
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • StumbleUpon
  • Technorati

پاسخ به نوشته