بپر…

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, تیر ۳, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۵:۳۳
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

بپر
یالا
دیگه بهونت چیه؟
تا دیروز میگفتی پر ندارم
واسه چی بپرم
با چی بپرم
همه هم گفتن آخی
حیوونکی
حق داره
حالا دیگه چه مرگته
حالا که بال داری
دو تا بال قوی
دیگه میخوای کدوم آسمونو به ریسمو ببافی
میدونی چیه؟
پرنده ای که بال داره و نمیپره داره خیانت میکنه
به چی؟
به بال هاش
به آسمون
به پرنده
تکون بخور
بازشون کن
ثابت کن که لیاقت بال هاتو داری
هی
اشتباه نکن
تو باید فقط به خودت ثابت کنی
شعار نده
دهنتو ببند
بال هاتو باز کن
هی دیوونهههههههههههههه

بپر…

محمدحسین (خودم نه) / یکی از بچه های فروم

به تکنوراتی پیوستیم!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, خرداد ۲۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۳:۳۱
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

این وبلاگ به Technorati پیوست! برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید.
Technorati Profile

كلمات كليدي : ,

سیاست!

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, خرداد ۲۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۳:۱۱
ارسال شده در قسمت : سیاسی

انتخابات! ،تجمع، تظاهرات، درگیری، مناظره، دعوا! ، بحث سیاسی، جنبش وبلاگی، حمایت در فیس بوک، SMS! ، کلی پلیس برای امنیت شهر! ولی هیچکس یادش نبود که نفت قراره بشه ۲۰ دلار!!!

كلمات كليدي : , ,

کودتا؟!

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۰:۲۵
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

ژنرال‌ها علیه ژنرال‌ها کودتا می‌کنند

سرتیپ‌ها و سرلشکرها علیه خودشان

شما

علیه یک سرباز کودتا کرده‌اید

که هیچ ستاره‌ای روی شانه‌اش

یا توی آسمان نداشته

و ندارد

او مسلح نبود. نیست

و جز یک دست لباس و یک جفت کفش

تنها یک دل داشت

که شما ازش گرفته

و سرش کلاه گذاشته‌اید

شعرهایی که تو گفتی / شهرام رفیع‌زاده

كلمات كليدي : ,

من همون آدمم؟

نگارش شده در تاريخ : جمعه, خرداد ۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۷:۵۸
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

سه شنبه ۱۲ فوریه ۲۰۰۹:

(۲۲:۵۱:۲۶) mohammad_hosayn_haydari:
آدم!
(۲۲:۵۱:۵۷) ye_adam:
بله؟
(۲۲:۵۲:۱۶) mohammad_hosayn_haydari:
به یه آدم دیگه کمک می کنی؟
(۲۲:۵۳:۰۲) ye_adam:
آره من حتما این کار رو میکنم حتی اگه تو نمیگفتی تو چی فکر کردی من هر  چیزی رو که اون بخواد بهش میدم
(۲۲:۵۳:۴۳) mohammad_hosayn_haydari:
آدم تو فرشته ای!
(۲۲:۵۴:۱۹) ye_adam:
مرسی عزیزم:x
(22:54:22) ye_adam:
:”>
(22:54:33) ye_adam:
خجالتم نده
(۲۲:۵۵:۲۴) ye_adam:
حالا چرا واسه اون آدم نگرانی؟
(۲۲:۵۹:۴۰) mohammad_hosayn_haydari:
چون اومد سراغم
(۲۲:۵۹:۴۹) ye_adam:
یعنی چی؟
(۲۳:۰۰:۱۰) mohammad_hosayn_haydari:
اومد سراغم خیلی ناراحت بود
(۲۳:۰۰:۱۸) mohammad_hosayn_haydari:
منم تصمیم گرفتم کمکش کنم
(۲۳:۰۰:۴۴) ye_adam:
چی بهت گفت؟
(۲۳:۰۷:۴۹) mohammad_hosayn_haydari:
‏‫گفت که خیلی ناراحته و خیلی تنها
(۲۳:۰۸:۲۲) ye_adam:
بهش میگفتی من آدم بوقم؟
(۲۳:۰۸:۲۵) mohammad_hosayn_haydari:
می گفت یه دوست خوب براش مونده که تویی
(۲۳:۰۹:۲۶) ye_adam:
اون آدم همیشه نسبت به من لطف داره
(۲۳:۱۰:۰۳) mohammad_hosayn_haydari:
تو آدم خوبی هستی اینقد نزن تو سر خودت
(۲۳:۱۰:۲۶) ye_adam:
بابا من کی زدم تو سر خودم؟
(۲۳:۱۱:۱۳) ye_adam:
فقط تو هم بهم بهم قول بده تو خودت انگیزه ایجاد کنی
(۲۳:۱۱:۴۱) mohammad_hosayn_haydari:
برای چی؟
(۲۳:۱۱:۵۹) ye_adam:
خودت گفتی انگیزه ی کافی نداری
(۲۳:۱۲:۱۴) mohammad_hosayn_haydari:
آهان! باشه قول میدم!
(۲۳:۱۲:۳۹) ye_adam:
مرسی من دیگه فعلا کار دارم کاری با من نداری؟؟
(۲۳:۱۲:۵۴) mohammad_hosayn_haydari:
نه دیگه
(۲۳:۱۳:۰۶) mohammad_hosayn_haydari:
:-h
(23:13:21) ye_adam:
پس فعلا خدا حافظ و مراقب خودت باش
(۲۳:۱۳:۳۵) mohammad_hosayn_haydari:
خداحافظ

یکشنبه ۱۹ می ۲۰۰۹:

(۱۹:۳۵:۰۲) fereshteye_khoda:
salam
(19:35:20) another_adam:
salam u?
(19:35:32) fereshteye_khoda:
khanom *** *****?
(19:35:53) another_adam:
bale?
(note: 2 daghighe fekr!)
(19:37:58) another_adam:
man fereshte khoda nemishnasam har ki mishnasam sheitane khodast
(note: khastam benevisam yekE ghasd joneto karde! valE delam sookht barash)
(19:38:38) fereshteye_khoda:
bishtar moraghebe etela’at khodeton bashid etela’at shakhsitono harchand kam to web pakhsh nakonid
(19:38:55) fereshteye_khoda:
tanha harfam hamin bod:)
(19:39:03) fereshteye_khoda:
khodahafez
(19:39:54) another_adam:
shoma az behesht oomadi fahmidam fereshte khoda barae ershade mani?
(19:40:32) fereshteye_khoda:
noch! man az hamin zamin khodet omadam.
(19:41:25) another_adam:
nakone az kkhoda behet elham shode ahan hazrate fateme be khabet oomad?
(19:42:59) fereshteye_khoda:
hichkodom! faghat kesiyam ke ba pakhsh shodan etela’atam too web kheyli chiza ro az dast dadam.
(19:43:20) fereshteye_khoda:
faghat khastam baraye ye kas dige in etefagh nayofteh
(19:43:34) fereshteye_khoda:
inghad ham be id man gir nade
(19:43:42) fereshteye_khoda:
khodahafez!!!!!!
(19:46:15) another_adam:
mano gir avordi?
(19:47:12) another_adam:
man ke 2 shanbe mifamam ki hasty maskhare man etelaati mese familim hichja joz to madre3 nist
(19:47:20) another_adam:
namak
(sansor be elat hefze harEm khososE!)
(19:52:03) another_adam:
to az koja fahmidi oni ke ghabool shode manam in hame adam tablo omadi harf bezani ter zadi
(19:53:17) fereshteye_khoda:
khob hamin dg! moraghebe etela’at bash sad bar
(19:53:40) another_adam:
vay asan be to che
(19:53:44) another_adam:
?
(19:54:52) fereshteye_khoda:
anche shart balagh bod ba to goftam to khah pand giro khah malal!!!
(19:55:38) another_adam:
afarin adabiatetam khobe
(19:55:59) another_adam:
malal chie khordanie?
(19:56:07) fereshteye_khoda:
az shokhi gozashte pas farda bia madrese behet migam kiam!!!:D
(19:56:41) another_adam:
har ki hasty kheli kapaki
(19:57:05) fereshteye_khoda:
kheyli badjensi!
(19:58:26) another_adam:
in vase to inam vase fereshte boodanet
(19:59:18) another_adam:
man mikham beram bye
(19:59:26) fereshteye_khoda:
bye
(19:59:26) another_adam:
:-h
(19:59:30) fereshteye_khoda:
:-h
(19:59:40) another_adam:
meimoon

تنهای بی سنگ صبور!

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۷:۴۰
ارسال شده در قسمت : دسته‌بندی نشده

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر بیایی همونجوری که بودی

کمی آرام حسود و از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی  از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

همیشه محتاج به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

نامه خداحافظی دکتر اژه ای

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اردیبهشت ۲۵, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۲:۵۵
ارسال شده در قسمت : سمپاد

نوشته ای که می خوانید نامه خداحافظی دکتر اژه ای است. واقعاْ حیف شد…

وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره ام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راستو امیدوار، محیط کارم را ترک میکنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی: مقاوم و سازشناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورایعالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستیهای آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند. در این مدت سعی کردم مدیرانی داشته باشم که به فرموده امام راحل (ره) بر ریاست ریاست کنند، نه دریوزگی مدیریت، و در این که تا چه حد موفق بودم، هیچ گاه تردیدی نداشتهام. هر چند، هر کسی در گزینش خود دچار خطا میشود و من تا آخرین لحظه در هدایت مدیرانم به سوی استقلال و تعهد به انقلاب و اسلام ــ به جای تعهد به خطوط سریع السیر و قلیل البقا ــ کوشیدم. بچههای این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشتهام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی میدانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آنها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکر آنهاست. وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود میشد، خوشحال نمیشدم، اما وقتی فرزند بلالفروش روبروی همان استانداری قبول میشد، از شادی در پوست خود نمیگنجیدم.
خدا را شاکرم که با حداقل سرمایه مادی و بیشترین سرمایه معنوی، مراکزی را تأسیس کردم که اولیای قبول نشدگان با درایت آن، اقرار به وجود رقابت سالم میکردند و فقط معدود راهنیافتگانی بودند که به لجنپراکنی و فحاشی میپرداختند. برای من اما، نه تعریف پذیرفتهشدگان و نه توهین معدود راهنیافتگان، تفاوت بنیادینی نداشت. به هیچ ناحقی حق ندادم و از اصلاح هیچ اشتباهی ــ حتی اگر مقدمه لجنپراکنی برایم میشد ــ رویگردان نشدم.
در کنکور امسال، با وجود اعلام نتایج بر روی سایت، وقتی به من اعلام شد که دو سئوال، پاسخهای نزدیک به هم داشتهاند و کلید چهار سئوال نیز جابه جا شده است، بدون لحظهای تردید تصمیم گرفتم آن دو سئوال را حذف و کلید چهار سئوال را اصلاح و مجدداً اسامی پذیرفته شدگان را به همراه اسامی کسانی که حقشان ضایع شده بود، بر روی سایت بگذارم. میدانستم که با یک «سونامی ردشدگان» روبرو خواهم شد و تازه بعد از این اعلام بود که اعتراضها صورت گرفت و انعکاس آن موجب درخواست غیر قانونی لغو کنکور، هم از سوی دوستان ساده لوح و هم از سوی ستیزهگران شادمان، شد. در ادامه، ادعای یافتن ۱۶ غلط جدید و تشخیص آن در طی چند ساعت و عدم قدرت به اثبات رساندن حتی یکی از این غلطها مطرح شد و حتی در ۲۰ اردیبهشت ماه، کلیه اشکالات با صدا و سیما مطرح و ضبط تلویزیونی شد، ولی با وجود پوشش رسانهای هیاهوی ردشدگان، حتی یک ثانیه از آن پخش نگردید؛ واقعاً چه عدالتی! در اینجا باید از وزیر محترم آموزش و پرورش به جهت حمایت از برگزاری مرحله دوم آزمون ورودی سمپاد در اردیبهشت ۱۳۸۷ قدردانی نمایم که این موافقت در پی گزارش مستند سمپاد حاصل شد.
از مرداد ماه ۸۷ به بعد، با هر مدیری که جلسه داشتم، خداحافظی می کردم و حتی برای نیمسال اول تحصیلی، ساعت موظف تدریسم را در دانشگاه پر کردم. انبوهی از کارهای جنبی، نظیر آرشیو فصلنامه روانشناسی و زونکنهای مربوط به سایر فعالیتهایم را به خارج از سازمان انتقال دادم تا در روز موعود (!) سبکبار خداحافظی کنم، هر چند خود این امر نیز خالی از عواقب نبود. متأسفانه کار انتخاب جایگزین کمی به طول انجامید، تا این که در بعد ازظهر ۱۶ دی ماه، طی یک نمابر ساده، نام جانشینی که حدود یک ماه قبل از آن مطلع شده بودم، برایم ارسال شد. همان شب به راننده گفتم ماشین را بخواباند و خود با وسیله شخصی یکی از همکاران، سمپاد را ترک کردم.
اکنون احساس میکنم باری را از دوشم برداشته اند و از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشتهام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش میطلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست جمهوری ارسال شد. آن روز، یکی از اساتید آموزش و پرورش دلیل مخالفتش با تأسیس را این موضوع اعلام کرد که پذیرش دانشآموز با معدل ۱۹ و تحویل دادن دانشآموز با معدل ۱۹ هنر نیست. رهبر انقلاب در پاسخ فرمودند، این گفته وقتی صحیح است که فرض کنیم در شرایط فعلی دانشآموزان با معدل ۱۹ وارد مدارس میشوند و با معدل ۱۹ از همان مدارس خارج میشوند، در حالی که عملاً این طور نیست.
از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کم آزار بود و من چه شبها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بیخوابی را تجربه نکردم. فکر نمیکردم این نهال در کنار سایر نهالهای آموزشی نظام مقدس ما این چنین سریع به بار بنشیند؛ آن هم با وجود آن همه هیاهوی فرار مغزها و اطلاعاتی که هیچ وقت تبیین و تفسیر نشد و فقط چماقی بر سر سمپاد ماند که معلوم نبود در دست چه کسی است.
فرزندان سمپادی ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکانپذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.
همکاران سمپادی ام! میدانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهره ای نگرفتید و بیش از آن چه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که میتوان به او تکیه کرد و امید داشت.
من خوشحالم که هیچ یک از سفارششدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام ــ که عادت به ثبت سفارش داشتند ــ به سمپاد راه نیافتند، که اگر این چنین بود، در طول این سالها با سمپادیهای عاشق و در عین حال مطالبهگر روبه رو نبودم.
امیدوارم ایران عزیز از زعفران وجود شما پربهره باشد و روزهای شکوفایی علمی ایران اسلامی، مسیر رهروان بعدی را روشنتر و شادابتر سازد. در پایان، عذرخواهی میکنم از این که از آنچه در ذهنم برای سرمایههای سرزمینم بود، بخش ناچیزی را تحقق بخشیدم و همواره کلام رهبرم در پیش رویم بود که:
«عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است.
و با تفألی از لسانالغیب:
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگهدار که من میروم الله معک
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

جواد اژه ای
۸۷/۱۰/۲۲

اندر احوالات شب امتحانی ها….

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۸:۴۰
ارسال شده در قسمت : سمپاد

اندر احوالات شب امتحان‌ها خدمت انور سمپادیون و غیر سمپادیون شب امتحانی عزیز خودم عارضم که موسم غمبار امتحانات پایان ترم نزدیک است و تجربه تلخ شب‌های قدرمان، (که چه با مسما نام نهادندش، چون فقط در آن لحظات است که قدر شب‌های دیگر را می‌فهمیم.) و در آن هنگام که دو قدمی بیش‌تر به صبح امتحانمان نمانده همچنان ذکر « مکن ای صبح طلوع» را بر زبان جاری می‌سازیم، تکرار می‌شود.

حکما و ادبا در شگفتند که چرا آدمیان شب امتحانی مار گزیده نمی‌شوند در جواب اندیشمندان باید گفت: والا به خدا خودمان هم نمی‌دانیم، نه آخر جان مادرتان شما خود را لحظه‌ای جای ما قرار دهید، واقعا حاضر می‌شوید در طول ترم به کتب و رسالات خود نظری بیاندازید؟!؟!؟!

وقتی این جمله را در مجلس بحث و تبادل نظر یکی از همین اساتید مطرح کردم. استاد گرانقدر ابروانش در هم گره خورده و سخت به فکر فرو رفت. همه ساکت بودند و در انتظار جواب وی. اما ایشان نه تنها جوابی ندادند، بلکه محفل را ترک گفتند. همهمه‌ای برپا شده بود. طلاب دوتا دوتا یا بعضا سه تا دوتا یا سه تا سه تا یا هرچندتا که دلشان می‌خواست اصلا به من چه؟ با هم فعل تپچپچوا را صرف می‌کردند و انصافا دمشان هم گرم که عالی و بی‌نقص این عمل را انجام می‌دادند. بنده در عجبم که با این احوال و اوضاع فک جنس ذکور، چرا این وصله‌ها را به مونث‌های خانه خراب می‌بندند. دیگر عنان از کف داده و نعره‌ای برآوردم که ای لامذهب‌ها، من به درک، اگر به پرده نحیف و نازک همجواری خود رحم نمی‌کنید لااقل به فک و تارهای صوتی خود رحم کنید.

بعد از گذشت مدتی که برای من مانند عمر نوح پیغمبر گذشت. حکیم بازگشت. از خوشحالی گویی خداوند تبارک و تعالی دنیا را به من عطا کرده بود. ایشان بر سر جای خود نشستند و نگاهی بر من انداختند. همچون عاقل اندر سفیه. به حالت سه ربع صورت و زیر چشمی. همه مسکوت مانده بودند و منتظر که کلامی از دهان استاد تراوش کند. ناگهان استاد پرسید: اهل کجا هستی که اینچنین نالانی؟ گفتم: اهل سمپاد. پیشه‌ام بدبختی است. گاه گاهی قفسی می‌سازند با نمره. دست هر کودک سمپادی شهر نامه‌ی معترضی است. استادان به یک ۱۹٫۷۵ چنان می‌نگرند که به یک ۷، به یک ۸٫

استاد تبسمی کرد و در جواب من گفت: تو که هر شب را بی‌خیال بودی، پس امشب رو هم بابا بی‌خیال. کلاس ملاسو بی‌خیال، لیسانس میسانسو بی‌خیال، غصه‌ی فردا رو بی‌خیال ( مشترک گرامی به علت داشتن فیلترشکن مرغوب، این قسمت قابل مشاهده نمی‌باشد.)

با تمام شدن نطق استاد، فریاد هورا سر دادم و همچون حمار افسار گسیخته از محفل بیرون جستم. چند روز بعد یاد آن شب افتادم که استاد مجلس را ترک کرد. به پیشگاه وی حاضر شدم و از او دلیل رفتار آن شبش را پرسیدم. و اینکه چه طور شد که آن پاسخ را به من دادند؟

استاد در جواب گفت: دلیل ترک محفلم که سروصدا و همهمه‌ی زیاد آقایان بود که انصافا نویزی بودند بر افکار من. اما دلیل پاسخی که به تو دادم، عبارتی است که می‌گوید: دنیا برای سمپادیون دو روز است. آن دو روز هم روز به روز است. داشتم به این مسئله فکر می‌کردم که اگر دنیا برایتان دو روز باشد، یک روز آن می‌شود اول ترم و روز دیگر آن پایان ترم. پس این وسط روزی برای طول ترم نمی‌ماند که تو بخواهی درس بخوانی و اینچنین شد که آن تصمیم را گرفتم.

ای کاش نمیدیدم!!

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۴:۱۳
ارسال شده در قسمت : دل نوشته

-         { دیدم پیرزنی که ایستاده بود و پسری جوان، با پرادوی مشکیش، برای دختری جوان بوق میزنه اما پیرزن رو نمیبینه

-         دیدم زنی را که با کلی کتاب و بچه به بقل به سختی قدم بر میداشت و چند جوان به راحتی ازکنارش میگذشتند و به دنبال دختری میدویدند

-         دیدم دختری که با متانت قدم برمیداشت و سعی میکرد حجابش را حفظ کند در حالی که پسری شماره تلفنش را بلند بلند پشت سرش تکرار میکرد

-         دیدم پسری را، به خاطر اینکه ریش داشت، مورد تمسخر چند دختر جوان قرار گرفت

-         دیدم روحانی را که به خاطر لباسش، آیینه ی پژو به بازویش کوبیده شد

-         دیدم پسر ۱۳ ساله ای که به یک دختر ۱۸ ساله تکه ای انداخت

-         دیدم دختر ۱۲ ساله ای که هیچ پوششی نداشت

-         دیدم پسری که وقتی داشت آهنگ رپ گوش میکرد، با چند بیت شعر به گریه افتاد

-         دیدم دختری رو که نزدیک قم شد و چادری شد!!!}

وقتی که توی اتوبوس نشستم و به سمت قم راه افتادم، با خودم گفتم

{کی گفته این مردم همون مردمن؟؟

کی گفته اینا همون ایرانیا هستن؟؟

کی گفته که اون مردم انقلابی ۳۰ سال پیش، الان هم هستن؟؟

همون مردمی که خونشون رو پناهگاه دیگران میکردن}

داشتم به اینا فکر میکردم و به چیزهایی که دیده بودم، که…

-         ببخشید، میشه اینجا بشینم؟؟

پسری با تیپ اسپورت، به صندلی کنار من اشاره کرد. گفتم خواهش میکنم. نشست و شروع کرد به اهنگ گوش کردن. در همین حین، دو خانم جوان وارد اتوبوس شدن که از بوی مواد آرایشی پیاده شده روی صورتشون، سردرد گرفتم. این دونفر روی صندلی های سمت چپم نشستن

داشتم به ادم های اطرافم فکر میکردم که الان دیگه به سوالات بالا اضافه شده بودن و دنبال جوابی میگشتم.

دیدم پسر جوان، دفتری رو باز کرد. یه چند بیت شعر با خط خوش در مورد امام زمان نوشته شده بود.

من هم شروع به خواندنش کردم، بیت سوم یا چهارم بودم که اولین قطره اشکش چکید. دیگه تحمل نداشت، سرش رو بین دستهاش مخفی کرد و شروع کرد به گریه کردن.

حالم عوض شد. یه کمی به خودم چیز گفتم به خاطر برداشتی که کردم اولش. توی فکرم گفتم ببین حسین، ببین چه جوریه

ببین توی جامعه چه نگاهی به این پسر میشه؟؟ اون وقت این قدر دلش صاف و پاکه که با چند بیت شعر، اشک هاش جاری میشه.

{چه جامعه ی بدی داریم

چه قدر بد قضاوت میکنیم

چه قدر به صورت ها نگاه میکنیم اما دل ها رو فراموش میکنیم!!}

توی کل مسیر پسر، سرشو بالا نیاورد. تابلو رودیدم:

قم    ۱۵ کیلومتر

نگاهی به سمت چپم کردم. دو دختر با چند دستمال استونی شروع به پاک کردن صورتشون کردن. یکی روسریش رو با مقنعه عوض کرد. دیگری موهای هایلایت شده اش رو زیر مقنعه اش قایم کرد و بعد از ۲ دقیقه، دو دختر چادری کنارم نشسته بودن!!!

 

فضای ذهنیم خراب شد. تمام معادلاتی که تحت تاثیر اون جوان ، در مورد جوانان نوشته بودم، به هم ریخت.

توی دلم گفتم:

{ چه قدر بده که نمیدونیم چه جوری باید باشیم!!

چه قدر بده که مطابق سلیقه بقیه باشیم!!

چه قدر بده که نمیدونیم کجا اومدیم!!

چه قدر بده که نمیدونیم برای چی اومدیم!!

چه قدر بده که نمیدونیم کجا قراره بریم!!

چه قدر بده که فکر نمیکنیم!!

چه قدر بده که ظاهر برامون اصل شده!!}

صد ها جمله که با ” چه قدر بده” شروع میشد توی ذهنم شکل گرفت.

داشتم دیونه میشدم. هرکاری کردم نتونستم جوابی پیدا کنم که چرا؟؟

چرا جونای ما اینجورین؟؟

چرا جامعه اینجوری بهشون نگاه میکنه؟؟

چرا جامعه اون ها رواینجوری شکل داده؟؟

و مهم تر اینکه راه حلش چیه؟؟؟؟؟؟

واقعا جوابی پیدا نکردم. با خودم گفتم:

ای کاش هیچ چیزی نمیدیدم؛ ای کاش نمی فهمیدم و ای کاش فکر نمیکردم!!!

 

اینا حرفهایی بود که توی دلم بود. ببخشید که سرتون رودرد اوردم. این رو هم بگم که من هیچ اظهار نظری نکردما. فقط یه سری سوالات توی ذهنم رو نوشتم. مرسی

گاهی وقتا دلم می گیره…

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۹:۴۵
ارسال شده در قسمت : دل نوشته

گاهی وقتا دلم می گیره میرم کنار پنجره (درخت مرخت نداریم تو خونمون! ) به آسمون نگاه می کنم…

ستاره ها…

ماه…

صدای پرنده هایی رو که دارن آخرین پرواز امروزشونو می کنن می شنوم…

آزادیشونو تحسین می کنم به هیچ چیزی وابسته نیستن آزادن آزاد…

دلم دوباره می گیره، دوست دارم گریه کنم…

اما نه من حتی حق گریه هم ندارم!