اندر احوالات شب امتحانها خدمت انور سمپادیون و غیر سمپادیون شب امتحانی عزیز خودم عارضم که موسم غمبار امتحانات پایان ترم نزدیک است و تجربه تلخ شبهای قدرمان، (که چه با مسما نام نهادندش، چون فقط در آن لحظات است که قدر شبهای دیگر را میفهمیم.) و در آن هنگام که دو قدمی بیشتر به صبح امتحانمان نمانده همچنان ذکر « مکن ای صبح طلوع» را بر زبان جاری میسازیم، تکرار میشود.
حکما و ادبا در شگفتند که چرا آدمیان شب امتحانی مار گزیده نمیشوند در جواب اندیشمندان باید گفت: والا به خدا خودمان هم نمیدانیم، نه آخر جان مادرتان شما خود را لحظهای جای ما قرار دهید، واقعا حاضر میشوید در طول ترم به کتب و رسالات خود نظری بیاندازید؟!؟!؟!
وقتی این جمله را در مجلس بحث و تبادل نظر یکی از همین اساتید مطرح کردم. استاد گرانقدر ابروانش در هم گره خورده و سخت به فکر فرو رفت. همه ساکت بودند و در انتظار جواب وی. اما ایشان نه تنها جوابی ندادند، بلکه محفل را ترک گفتند. همهمهای برپا شده بود. طلاب دوتا دوتا یا بعضا سه تا دوتا یا سه تا سه تا یا هرچندتا که دلشان میخواست اصلا به من چه؟ با هم فعل تپچپچوا را صرف میکردند و انصافا دمشان هم گرم که عالی و بینقص این عمل را انجام میدادند. بنده در عجبم که با این احوال و اوضاع فک جنس ذکور، چرا این وصلهها را به مونثهای خانه خراب میبندند. دیگر عنان از کف داده و نعرهای برآوردم که ای لامذهبها، من به درک، اگر به پرده نحیف و نازک همجواری خود رحم نمیکنید لااقل به فک و تارهای صوتی خود رحم کنید.
بعد از گذشت مدتی که برای من مانند عمر نوح پیغمبر گذشت. حکیم بازگشت. از خوشحالی گویی خداوند تبارک و تعالی دنیا را به من عطا کرده بود. ایشان بر سر جای خود نشستند و نگاهی بر من انداختند. همچون عاقل اندر سفیه. به حالت سه ربع صورت و زیر چشمی. همه مسکوت مانده بودند و منتظر که کلامی از دهان استاد تراوش کند. ناگهان استاد پرسید: اهل کجا هستی که اینچنین نالانی؟ گفتم: اهل سمپاد. پیشهام بدبختی است. گاه گاهی قفسی میسازند با نمره. دست هر کودک سمپادی شهر نامهی معترضی است. استادان به یک ۱۹٫۷۵ چنان مینگرند که به یک ۷، به یک ۸٫
استاد تبسمی کرد و در جواب من گفت: تو که هر شب را بیخیال بودی، پس امشب رو هم بابا بیخیال. کلاس ملاسو بیخیال، لیسانس میسانسو بیخیال، غصهی فردا رو بیخیال ( مشترک گرامی به علت داشتن فیلترشکن مرغوب، این قسمت قابل مشاهده نمیباشد.)
با تمام شدن نطق استاد، فریاد هورا سر دادم و همچون حمار افسار گسیخته از محفل بیرون جستم. چند روز بعد یاد آن شب افتادم که استاد مجلس را ترک کرد. به پیشگاه وی حاضر شدم و از او دلیل رفتار آن شبش را پرسیدم. و اینکه چه طور شد که آن پاسخ را به من دادند؟
استاد در جواب گفت: دلیل ترک محفلم که سروصدا و همهمهی زیاد آقایان بود که انصافا نویزی بودند بر افکار من. اما دلیل پاسخی که به تو دادم، عبارتی است که میگوید: دنیا برای سمپادیون دو روز است. آن دو روز هم روز به روز است. داشتم به این مسئله فکر میکردم که اگر دنیا برایتان دو روز باشد، یک روز آن میشود اول ترم و روز دیگر آن پایان ترم. پس این وسط روزی برای طول ترم نمیماند که تو بخواهی درس بخوانی و اینچنین شد که آن تصمیم را گرفتم.