- { دیدم پیرزنی که ایستاده بود و پسری جوان، با پرادوی مشکیش، برای دختری جوان بوق میزنه اما پیرزن رو نمیبینه
- دیدم زنی را که با کلی کتاب و بچه به بقل به سختی قدم بر میداشت و چند جوان به راحتی ازکنارش میگذشتند و به دنبال دختری میدویدند
- دیدم دختری که با متانت قدم برمیداشت و سعی میکرد حجابش را حفظ کند در حالی که پسری شماره تلفنش را بلند بلند پشت سرش تکرار میکرد
- دیدم پسری را، به خاطر اینکه ریش داشت، مورد تمسخر چند دختر جوان قرار گرفت
- دیدم روحانی را که به خاطر لباسش، آیینه ی پژو به بازویش کوبیده شد
- دیدم پسر ۱۳ ساله ای که به یک دختر ۱۸ ساله تکه ای انداخت
- دیدم دختر ۱۲ ساله ای که هیچ پوششی نداشت
- دیدم پسری که وقتی داشت آهنگ رپ گوش میکرد، با چند بیت شعر به گریه افتاد
- دیدم دختری رو که نزدیک قم شد و چادری شد!!!}
وقتی که توی اتوبوس نشستم و به سمت قم راه افتادم، با خودم گفتم
{کی گفته این مردم همون مردمن؟؟
کی گفته اینا همون ایرانیا هستن؟؟
کی گفته که اون مردم انقلابی ۳۰ سال پیش، الان هم هستن؟؟
همون مردمی که خونشون رو پناهگاه دیگران میکردن}
داشتم به اینا فکر میکردم و به چیزهایی که دیده بودم، که…
- ببخشید، میشه اینجا بشینم؟؟
پسری با تیپ اسپورت، به صندلی کنار من اشاره کرد. گفتم خواهش میکنم. نشست و شروع کرد به اهنگ گوش کردن. در همین حین، دو خانم جوان وارد اتوبوس شدن که از بوی مواد آرایشی پیاده شده روی صورتشون، سردرد گرفتم. این دونفر روی صندلی های سمت چپم نشستن
داشتم به ادم های اطرافم فکر میکردم که الان دیگه به سوالات بالا اضافه شده بودن و دنبال جوابی میگشتم.
دیدم پسر جوان، دفتری رو باز کرد. یه چند بیت شعر با خط خوش در مورد امام زمان نوشته شده بود.
من هم شروع به خواندنش کردم، بیت سوم یا چهارم بودم که اولین قطره اشکش چکید. دیگه تحمل نداشت، سرش رو بین دستهاش مخفی کرد و شروع کرد به گریه کردن.
حالم عوض شد. یه کمی به خودم چیز گفتم به خاطر برداشتی که کردم اولش. توی فکرم گفتم ببین حسین، ببین چه جوریه
ببین توی جامعه چه نگاهی به این پسر میشه؟؟ اون وقت این قدر دلش صاف و پاکه که با چند بیت شعر، اشک هاش جاری میشه.
{چه جامعه ی بدی داریم
چه قدر بد قضاوت میکنیم
چه قدر به صورت ها نگاه میکنیم اما دل ها رو فراموش میکنیم!!}
توی کل مسیر پسر، سرشو بالا نیاورد. تابلو رودیدم:
قم ۱۵ کیلومتر
نگاهی به سمت چپم کردم. دو دختر با چند دستمال استونی شروع به پاک کردن صورتشون کردن. یکی روسریش رو با مقنعه عوض کرد. دیگری موهای هایلایت شده اش رو زیر مقنعه اش قایم کرد و بعد از ۲ دقیقه، دو دختر چادری کنارم نشسته بودن!!!
فضای ذهنیم خراب شد. تمام معادلاتی که تحت تاثیر اون جوان ، در مورد جوانان نوشته بودم، به هم ریخت.
توی دلم گفتم:
{ چه قدر بده که نمیدونیم چه جوری باید باشیم!!
چه قدر بده که مطابق سلیقه بقیه باشیم!!
چه قدر بده که نمیدونیم کجا اومدیم!!
چه قدر بده که نمیدونیم برای چی اومدیم!!
چه قدر بده که نمیدونیم کجا قراره بریم!!
چه قدر بده که فکر نمیکنیم!!
چه قدر بده که ظاهر برامون اصل شده!!}
صد ها جمله که با ” چه قدر بده” شروع میشد توی ذهنم شکل گرفت.
داشتم دیونه میشدم. هرکاری کردم نتونستم جوابی پیدا کنم که چرا؟؟
چرا جونای ما اینجورین؟؟
چرا جامعه اینجوری بهشون نگاه میکنه؟؟
چرا جامعه اون ها رواینجوری شکل داده؟؟
و مهم تر اینکه راه حلش چیه؟؟؟؟؟؟
واقعا جوابی پیدا نکردم. با خودم گفتم:
ای کاش هیچ چیزی نمیدیدم؛ ای کاش نمی فهمیدم و ای کاش فکر نمیکردم!!!
اینا حرفهایی بود که توی دلم بود. ببخشید که سرتون رودرد اوردم. این رو هم بگم که من هیچ اظهار نظری نکردما. فقط یه سری سوالات توی ذهنم رو نوشتم. مرسی