پارسال در یکی از انجمنها-ساده دل- مسابقه ای برگزار شد با عنوان پیغام گیر شعرا. هر کسی شعری گفت. اینجا شعرها و مال من.
برگزیده ها
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
رضا براهنی:
زنگ را بزنگ، بزنگ که زنگیدن به زیر ماه
در گاه بیگاهی که خانه نیستم
پاسخی برای زنگی که میزنگی نخواهد بود. . .
لیک دیگر نزنگ
زنگ خود را رها بکن
آنگاه که به خانه بازگشتیدمممم
زننننگ
زننننننگ
زننننننننننننننگ
زنننننننننننننننننننگ
خواهم زنگید
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
آثار شرکت داده شده ی من
رودکی:
باز زنگ مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
زنگ خواهد زد مشترک آن لحظه کو
باز سوی بوستان آید همی
پروین اعتصامی:
هم اکنون در داخل کد بالین نیست
در خانه خود کنون همی پروین نیست
گرچه جز تلخی از ایام ندید
پیغام گذارید ولیکن سخنش شیرین نیست (!)
شهید بلخی:
اگر زنگت چو آتش دود بودی
جهان تاریک ماندی جاودانه
چرا این زنگ را میسُزانی
بذار آن پیغُمت را شادمانه
رضا براهنی:
زنگ را بزنگ، بزنگ که زنگیدن به زیر ماه
در گاه بیگاهی که خانه نیستم
پاسخی برای زنگی که میزنگی نخواهد بود. . .
لیک دیگر نزنگ
زنگ خود را رها بکن
آنگاه که به خانه بازگشتیدمممم
زننننگ
زننننننگ
زننننننننننننننگ
زنننننننننننننننننننگ
خواهم زنگید
سهراب سپهری:
« نمره دوست چه بود؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
گوشی ام مکثی کرد.
زنگ من شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی فردا بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"خانه من آن تو ست!
در کنون گاه ولی
خانه من خالیست.
پس پیامت بگذار
و به زنگ در خورشید نگاهی انداز
تو مرا خواهی دید.
تو مرا خواهی دید."
عبید زاکانی:
الان در . . . هستم ولی. . . پس تو ای. . .. یا . . . را میگذاری یا من تو را. . . .. هر وقت از .... به .... آمدن با شما تماس از نوع غیر افلاطونی اش . . . .. .