نویسنده موضوع: بزم شاعران  (دفعات بازدید: 4175 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین علـی.ا

  • *
  • تولید محتوا : 11
  • جنسيت : پسر
  • حالت من:
    مهربون
  • مدال ها این نشان به افرادی تعلق میگیرند که وفادار همیشگی و امین سایت باشند.
  • فعالیت : 44%
    کیفیت : 12%
    خلاقیت : 2%

  • استان: قم
  • مرکز سمپاد: مجتمع آموزشی شهید قدوسی (ره)
بزم شاعران
« : ژوئیه 03, 2009, 10:32:22 pm »
آرامگاه عشق
 
 شب سياه ، همانسان كه مرگ هست 
  قلب اميد در بدر و مات من شكست 
 سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد 
  آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد 
 زار و عليل و كور 
 بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف 
  در بيكران دور 
 افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
 گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار 
  در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار 
  بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار 
  بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار 
  گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير 
  با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
  كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار 
  خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
  پير خميده پشت ؟
 جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
  يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت 
  چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست 
  فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت 
  بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست 
  بر سنگ سخت گور 
  از بيكران دور 
  با جوهر سرشك 
  دستي نوشته بود 
  آرامگاه عشق
دلنوشته های من :
| شماره 1 : شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید |شماره 2 : شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید |   شماره 3 : شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید  | شماره 4 : شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید |
شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید


آفلاین محسن جندقیان

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 3%
    خلاقیت : 1%

  • استان: کاشان
  • مرکز سمپاد: شهید بهشتی
سطر اول می نویسم
« پاسخ #1 : آوریل 14, 2010, 10:24:24 pm »
سطر اول می‌نویسم
 
با سلام ای راحت جانم

بی تو از دنیا گریزانم

سطر دوم می‌نویسم

دوستی‌هامان کجا رفتند

بی تو می‌دانی نمی‌مانم؟

سطر سوم از چه بنویسم

من دگر این را نمی‌دانم

هر زمان که یادت افتادم

آن زمان چو شمع سوزانم

یک دمی بیا و شادم کن

ابر بارانیم نگاهم کن

بار دیگر بساز روحم را

زین خرابی ها آبادم کن
« آخرين ويرايش: آوریل 14, 2011, 01:31:16 am توسط سالاری »
یه سری به صندلی داغم بزنید. حتما

شما اجازه دیدن این لینک را ندارید. عضو یا وارد شوید

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
بزم شاعران
« پاسخ #2 : مه 15, 2010, 03:55:58 am »
کل کل دو شاعر معروف ایران


حمید مصدق خرداد 1343
 تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت...

اما جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 05:56:49 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #3 : مه 16, 2010, 01:39:37 am »
در این پست امیدوارم فقط شعر گذاشته شود. دوستان هم می توانند کمک کنند. عنوان این تاپیک از کتاب بزم شاعران مهدی سهیلی گرفته شده است...

شعری از محمد رضا عبدالملکیان


فرصت چشمت...

آب و آبی از تو مي‌جوشد

آسمان يا هر چه درياييست

سبز و سوری با تو می‌رويد

زمين يا هر چه زيباييست

ارغنون ِ عشق با تو مي‌ماند

لحن دل يا آنچه ليلاييست

مهر و مينو با تو مي‌تابد

آنچه روشن، آنچه روياييست

ماه و مه پيچيده در  هم...

فرصتی مانده‌ست پشت راز جنگل

 فرصتی بی‌وقف

پای رفتن هست و شوق نو رسی با من

سمت و سويی تا سحر زاييست....

چشم مي‌چرخد تو را و باغ مي‌چرخد

من نمي‌گويم

خيل شب‌بوهای شادابی که می‌چرخند و می‌جوشند و می‌رويند،  می‌گويند:

در چه چشمی، با چه آيينی چنين آيينه آراييست؟

من نمي‌دانم تو را آن‌سان که بايد گفت

من نميگويم چنين يا آنچنان يا چون، چرايی، چند...؟

از تو گفتن پای دل در گل، بالهای شعر من در بند

من نمي‌گويم

خيل باران‌های بار آور که می‌بارند و می‌پويند و مي‌جويند، مي‌گويند:

تا نفس باقيست، زيبا، فرصت چشمت تماشاييست...

.

.

محمدرضا عبدالملكيان
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 05:45:16 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #4 : مه 17, 2010, 12:34:28 am »
مهدی سهیلی
شاعر و نویسنده ایرانی درهفتم تیر ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد. نیای مادرش« اصفهانی» و نیای پدرش «تهرانی» بود.وی پنج فرزند به نام های سروش، سهیلا، سها، سامان و سهیل دارد. در ۱۹۵۷ چند اثر از وی را در در« شوروی_مسکو) به چاپ رساندند. او سال ها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد. او در زمینه نمایش نامه نویسی نیز فعالیت داشته است.وی در ۱۸ مرداد ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی در گذشت.


آزادی در قفس
بار دیگر غم عشق آمد و دلشاد م کرد
عزم ویرانی من داشت و آبادم کرد
دشت تا دشت دلم وادی ختاموشان بود
تندر عشق یه یک صاعقه فریادم کرد
نازم آن دلبر شیرین که به یک طرفه نگاهم
آتشی در دلم افروخت که فرهادم کرد
قفس عشق ز هر باغ دل انگیزترست
شکر صیاد که در این قفس آزادم کرد
یار شیرین من ار تلخ بگوید شهدست
وین عجب نیست که گویم غم او شادم کرد

اشکی بر سر مژگان
گر چه دوری ز برم همسفر جان منی
قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی
در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشک
 همره اشک تو هم بر سر مژگان منی
 دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت
 باز گرد ای که امید من وسامان منی
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
 خاطرت جمع که در خواب پریشان منی
در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب منست
خود چراغی تو و در شام غریبان منی

مرحوم مهدی سهیلی
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 05:39:41 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین هانیه

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 7%
    خلاقیت : 1%

  • استان: مازندران
  • مرکز سمپاد: فرزانگان بابل
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #5 : مه 17, 2010, 03:50:00 pm »
حافظ شیرازی

اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت           
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب           
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است         
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم         
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم         
جواب تلخ می​زیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست​تر دارند         
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو         
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ         
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را


صائب تبریزی

اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را


شهریار

اگـــــر آن تــــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده جـمله دلها را



رند تبریزی

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
رفتن بهانه نمی خواهد
 بهانه های ماندن که تمام شوند کافیست...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #6 : مه 19, 2010, 11:53:47 pm »
شعری از محمد فرخی یزدی


در بند در بند!


 اي كه پرسي تا به كي در بند دربنديم ما

تا كه آزادي بود در بند، در بنديم ما

خوار و زار و بي كس وبي خانمان و دربدر

با وجود اين همه غم، شاد و خرسنديم ما

جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه

گوشه گير و سربلند و سخت پيونديم ما

در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم

با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما

مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم

زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما

ارتقاء ما ميسر مي شود با سوختن

بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما

گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند خلق

در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما

كشتي ما را خدايا ناخدا از هم شكست

با وجود آن كه كشتي را خداونديم ما

در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي

چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما

محمد فرخی یزدی
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 05:34:01 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #7 : مه 22, 2010, 01:20:39 pm »
كاش مي دانستی
در خزاني كه از اين باغ گذشت
سبزه ها باز چرا زرد شدند
خيل خاكستري لك لك ها
در افق هاي مسي رنگ غروب
تا كجا هاي كجا كوچيدند

كاش مي فهميدي
زندگي محبس بي ديواريست
و تو محكوم به حبس ابدي
و عدالت ستم معتدليست
كه درون رگ قانون جاريست

كاش مي فهميدي
زندگي آش دهن سوزي نيست
عشق بازار متاع خاميست
آرزو گور جوانمردان است
مرده از زنده هميشه هر گاه
در جهان بيشتر است

زنده یاد نادر ابراهیمی
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #8 : مه 22, 2010, 08:00:46 pm »
قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶)
زندگی نامه
قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند شوشتر در شمال استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.
قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.
او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.
دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.
وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد. پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه 2 واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد. تاریخ اردیبهشت 1387.


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 05:30:32 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #9 : مه 24, 2010, 11:24:10 am »

در ابتدا



جنینی کروی شکلی


درون دایره ی درد


.



.


.


و بعد



زوزه و نـِـق


در ذوزنقه ی آغوش


.



.


.


بعد از آن



هرمهای مختلف رشد.


.


.



.



وبعد



- به فراخور ِ حال -


یا



در پی ِ ارتفاع نیازی


ویا


مثلث ِ راز



.


.


آخر ِ سر هم



که به مستطیل گور می سپارندَت!ا


.


.



حالا تو هی بگو :ا


زندگی جبر است


نه هندسه.....!!!
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #10 : مه 28, 2010, 02:56:21 pm »
این شعر بسیار زیبا را دکتر خسرو فرشیدورد درباره ی ایران عزیز سروده است. این شاعر گرامی چند ماه پیش در گمنامی درگذشت. روحش شاد...


ایران زیبا
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی

طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
 
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست 

آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
 
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست 

این شهر عظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
« آخرين ويرايش: مه 31, 2010, 06:03:01 pm توسط سالاری »
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #11 : مه 29, 2010, 01:08:32 pm »
این شعر رو یک نفر واسه من میل کرده(نمیدونم مال کیه).
شما هم اشعار زیبا رو اینجا بذارید. :لطفا:

یك سبد پر ز ستاره با ماست


روی یك سفره احساس


كه بین من  و تو پیداست


قلب من سخت اسیر احساس


عشق تو


قطره اشكی است


كه از گوشه چشمت پیداست


روح تو یك گل سرخ تنهاست


حس من


چون یك موج


در تب و تاب دریاست


دستم از دوری دستت تنهاست


چشم تو


 رنگ قشنگی است


كه در برگ درختان پیداست.
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین هانیه

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 7%
    خلاقیت : 1%

  • استان: مازندران
  • مرکز سمپاد: فرزانگان بابل
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #12 : مه 31, 2010, 11:57:05 am »
زیر گند کبود

جز من و خدا

کسی نبود

***

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

***

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

***

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا

مستجاب کرد

***

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

***

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا با یک عروسک گِلی ست
رفتن بهانه نمی خواهد
 بهانه های ماندن که تمام شوند کافیست...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #13 : مه 31, 2010, 05:22:02 pm »
شعری از حسین پناهی



شب و نازي ، من و تب
...
من : درک زيبايي ، درکي زيباست
سبزي سرو فقط يک سين از الفباي نهاد بشري
حرمت رنگ گل از رنگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسي است که نمي دانيم کيست
مي آيد يا رفته است
چشم با ديدن رودخونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
نمي گنجه کهکشون در چمدون حيرت
آدمي حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هيجاني ست بشر
در تلاش روشن باله ماهي با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه که دريا آبي است
دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پايان زمين
نازي
نازي : نازي مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود، کجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به کودکي
قول مي دم که از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل يک خارک سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به کودکي
نازي : نمي شه
کفش برگشت برامون کوچيکه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره، برگشتن ممکن نيست
من : براي گذشتن از ناممکن کيو بايد ببينيم ؟
نازي : رويا را
من : رويا را کجا زيارت بکنم ؟
نازي: در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يک و دو
من : يک و دو
نازي : سه و چهار

* مرحوم حسین پناهی
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #14 : ژوئن 05, 2010, 07:40:50 pm »
دو شعر از محمد تقی بهار معروف به ملک الشعراء (1330- 1265)


... همه رفتند
دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند     شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست               گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو     کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست     کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند     اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی                 گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران           تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب        کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

دگر هیچ
شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ         شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند                در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات     مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش     گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست     لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی              دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #15 : ژوئن 10, 2010, 05:26:37 pm »
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگ‌ها افتادنی سبز

خوشا چون گل به فصلی، مردنی سرخ
خوشا در فصل دیگر زادنی سبز

*** **** ****

خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز

برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز

استاد قیصر امین پور
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین محمد غفوریان

  • *
  • تولید محتوا : 1
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 11%
    خلاقیت : 2%

  • استان: خراسان رضوي-مشهد
  • مرکز سمپاد: دبيرستان شهيد هاشمي نژاد 1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #16 : ژوئن 10, 2010, 06:08:59 pm »
       

باز باران
   
   

   
   

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 
   


آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #17 : ژوئن 14, 2010, 05:41:53 pm »
شعري از علي معلم براي دكتر لاريجاني

رسد تا روزگار چيرگيها
 دشمني با اهرمن بايد براي رستن كاووس از ظلمت
يلي چون تهمتن بايد تهمتن تيغ و گرز گاو سر خواهد
گذر از از هفت خوان، فن و هنر خواهد تهمتن رخش خواهد، رخش زين خواهد
جهان اسبان و مردان گزين خواهد گزين كردن گزينان را
و ليكن هوشمندي بيش از اين خواهد بلي، آن كو طبيب درد مردم را گزيند از حكيمان است
خردمندي، خردياري گزين از اهل ايمان است مگر انگشتر است اين راي، مي پرسند بعد از اين
كه در دست كه كردي، غول رهزن يا سليمان است بپا تا جاي لقمان گول نگزيني
خيانتكار بي‌آزرم يعني غول نگزيني اميرت كيست؟ پيرت كيست؟ با ياد آر صفين را
مبر فرمان شيطان را نگهبان باش آيين را
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین سجاد عزتی

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : پسر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 5%
    خلاقیت : 1%

  • استان: خراسان رضوی
  • مرکز سمپاد: شهید هاشمی نژاد1
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #18 : ژوئن 17, 2010, 05:24:34 pm »
قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

حمید مصدق
...اول صداتو میکشم/بعد میرسم به خنده هات
حقه هاتم رو میکنم/بعد وا میمونم تو نگات
دوتا نگاه خمار و خواب/یکم غرور یه ذره منگ
نه نمیشه در نمیاد/یه جاش بد جور میزنه لنگ...
اينم آى دى ياهوم:sajjadezzati@yahoo.com

آفلاین کــو یــ ــ ــیــن

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 3%
    خلاقیت : 1%

  • مرکز سمپاد: Highschol Musical3
پاسخ : بزم شاعران
« پاسخ #19 : ژوئن 29, 2010, 05:25:39 pm »
تو رفتــه و باز هم
مــن و غــم نگفته ها
و بغــض مانده در گلو
و گــريه هاي بي صدا
تو رفته اي و باز هم
مــن و شبان بي فــروغ
و اشكــهاي ناشكيــب
و ايــن زمانه ي دروغ
تو رفته اي و باز هم
مــن و خيــال بودنت
و يــاد روز هاي خــوب
و حســرت نبودنــت

 

Powered by SMF 2.0 | SMF © 2006–2009, Simple Machines LLC