نویسنده موضوع: اشعار محمد علی بهمنی  (دفعات بازدید: 334 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
اشعار محمد علی بهمنی
« : مارس 05, 2011, 12:28:00 am »
برای از تو نوشتن

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه ای نیست 
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست         
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود             
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است


تشنه سخن...

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر٬ اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

محمد علی بهمنی
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #1 : مارس 25, 2011, 11:31:33 am »
بارانی...

با همه ي بي سرو سامانيم
 باز به دنبال پريشانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم
 آمده ام تا تو بسوزانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
 در پي ويران شدن آنيم
حرف بزن ابر مرا باز كن
دير زمانيست كه بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ي يك صحبت طولانيم
آمده ام بلكه نگاهم كني
عاشق آن لحظه ي طوفانيم
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشانيم
خوبترين حادثه ميدانمت
خوبترين حادثه ميدانيم؟
ماهي برگشته ز دريا منم
تا تو بگيري و بميرانيم
ها.. به كجامي كشيم خوب من؟
ها.. نكشاني به پريشانيم


دريا


دريا شده ‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

محمد علی بهمنی
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #2 : ژوئیه 07, 2011, 04:40:33 pm »
حيف انسانم...

تيکه بر جنگل پشت سر

روبروي دريا هستم

آنچنانم که نمي دانم در کجاي دنيا هستم

حال دريا آرام و آبي است

حال جنگل سبز سبز است

من که رنگم را باران شسته است

در چه حالي آيا هستم ؟

قوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز

حيف انسانم و مي دانم

تا هميشه تنها هستم

وقت دل کندن از ديروز است يا که پيوستن بر امروز

من ولي در کار جان شستن

از غبار فردا هستم

صفحه اي ماسه بر مي دارم

با مداد انگشتانم

مي نويسم

من آن دستي که

رفت از دست شما هستم

مرغ و ماهي با هم مي خندند

من به چشمانم مي گويم

زندگي را ميبيني

بگذار

اين چنين باشم تا هستم
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #3 : سپتامبر 16, 2011, 02:53:45 pm »
آينه در جواب من باز سكوت مي کند
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو
آيينه در جواب من باز سكوت مي کند
باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاك آن از حافظه ات شور غزلهاي مرا
شاعر مرده ام بخووان گور علايقم بگو
با من کور و کر ولي واژه به تصوير مكش
منظره هاي عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو
يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم
يكسره آن کار مرا بگو آه عاشقم بگو


شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #4 : سپتامبر 16, 2011, 02:54:15 pm »
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامده ماه


از خانه بيرون مي زنم اما کجا امشب
شايد تو مي خواهي مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب
مي دانم اري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب
ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف
ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ يك نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم ‚ تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم ‚ بي تو ‚ تا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سرکنم بي ماجرا امشب
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #5 : سپتامبر 16, 2011, 02:56:10 pm »
او سرسپرده مي خواست من دلسپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمنده بودم
يك عمر دور و تنها تنها بجرم اين که
او سرسپرده مي خواست ‚ من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #6 : سپتامبر 16, 2011, 02:56:35 pm »
اين سيب که ناچيده به دامان تو افتاد

من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد
ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ي آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آري
در من قفسي هست که مي خواهدم آزاد
اي بال تخيل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگويند مريزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه مي جويي از اين زاده ي اضداد ؟
مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
يك عمر عبث داد زدم بر سر بيداد
مگذار که دندانزده ي غم شود اي دوست
اين سيب که ناچيده به دامان تو افتاد
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #7 : سپتامبر 16, 2011, 02:57:21 pm »
اين غزلها همه جانپاره ي دنياي منند


پيش از آني که به يك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صداي غمشان
هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت
ديدني داشت ولي سوختن با همشان
گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان
نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند
تو نبودي که به حرفي بزني مرهمشان
اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند
ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان
گر ندارند زباني که تو را شاد کنند
بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان
شكر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود
که دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین bahar.

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 1%
    کیفیت : 37%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #8 : سپتامبر 16, 2011, 03:00:36 pm »
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب!

 

 هی مترسک کلاه را بردار!

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم !
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،ولی تو اون رو نمی بینی!

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : اشعار محمد علی بهمنی
« پاسخ #9 : ژانویه 14, 2012, 05:41:35 pm »
مصاحبه با استاد بهمنی

اولين‌هاي اين هفته مربوط به شاعر خوب معاصر استاد محمدعلي بهمني است. محمدعلي بهمني شاعر و ترانه‌سرا متولد 1321 دزفول است.
از ايشان تا حالا حدود 10 كتاب شعر و ترانه چاپ شده است. ايشان برنده جايزه اول شعر كلاسيك اولين جشنواره بين‌المللي شعر فجر در سال 1385 هستند. در سال 1384 برنده اول جشنواره شعر ايران ما بودند و در سال 1378 نيز تنديس خورشيد مهر را با عنوان برترين غزلسراي ايران از آن خود كردند. با ما همراه باشي دبا اولين‌هاي اين شاعر:


اولين شعري كه سروديد چه بود يادتان هست؟

بله اولين شعرم درباره مادرم بود و اگر درست بخوانم اين بود كه:

اي واژه بكر جاودانه‌

اي شعر موشح زمانه

اي چشمه سينه‌جوش الهام

اي لطف و ترنم ترانه‌

شب‌ها كه زديده خواب گيرد

شعرم به سروده شبانه

بينم كه نشسته‌اي تو بيدار

در بستر طفل پربهانه‌

آوازه گرم لاي لايت

افكنده طنين عارفانه‌

شاعر نه منم تويي كه باشد

شعرت هم شور مادرانه

احساس تو را كسي ندارد

از توست مرا همين نشانه

اولين شعرتان را در چند سالگي سروديد؟

حدودا 8 سال و نيم داشتم كه اولين شعرم را سرودم.

اولين كسي كه برايتان شعر خواند كي بود؟

مادرم بود.

شعر در خانه ما مثل سفره‌اي بود كه هر روز چند نوبت پهن مي‌شد و ما را تغذيه مي‌كرد. مادرم اهل شعر بود. برايمان كتاب و شعر مي‌خواند.

مكتبخانه هم داشت. بچه‌هاي محل مي‌آمدند خانه‌مان، نوشتن و خواندن و قرآن ياد مي‌گرفتند. من هم همانجا و همان وقت (قبل از دبستان) نوشتن و خواندن را شكسته و بسته ياد گرفتم.

اولين شعري كه شنيديد در چه قالبي بود؟

شايد اولين شعر را از طريق لالايي مادر شنيدم. پدرم البته نه اهل شعر بود و نه خوشش مي‌آمد. عقيده داشت شعر آب و نان نمي‌شود.

مادرم آنقدر برايمان شعر مي‌خواند كه وزن شعر را به طرز شنيداري (از طريق گوش دادن به شعرخواني مادر) ياد گرفتم. وزن‌هاي مختلف را نمي‌دانستم و نمي‌توانستم تعريف كنم اما مي‌توانستم بفهمم كه وزن يك شعر درست است يا نه؟

اولين كسي كه تشويق‌تان كرد شعر بگوييد؟

فريدون مشيري.

به دليل شرايط خاص خانوادگي، مجبور بودم از 7 سالگي كار كنم.

در يك چاپخانه به اسم «تابان» در تهران مشغول به كار شدم. در آن چاپخانه مجله‌اي چاپ مي‌شد به اسم «روشنفكر». يك صفحه شعر داشت به نام «هفت تار چنگ» كه فريدون مشيري مسوول آن بود. من هميشه بعد از بسته شدن صفحه و قبل از اين كه مشيري آن را ببيند، نگاهي به شعرها مي‌انداختم.

يك روز شعري را ديدم كه مشكل وزني داشت به آقايي كه مسوول بستن صفحه بود، گفتم ولي خيلي به او برخورد، فكر كردم غلط كار او را مي‌گيرم. مرا بيرون كرد.

بعدا كه آقاي مشيري صفحه را مي‌بيند، متوجه آن غلط وزني مي‌شود و به آن آقا مي‌گويد او هم اشاره مي‌كند كه قبل از اين  پسري كه در چاپخانه كار مي‌كند  هم اين را به من گفت مشيري خواهان ديدن من مي‌شود و سراغ من مي‌آيد.

او از ديدن من خيلي تعجب مي‌كند. (از اين كه يك بچه 8 ساله چطور توانسته يك اشتباه وزني را تشخيص دهد.) به من گفت: از كجا فهميدي اين شعر غلط وزني دارد گفتم: چون يك بيتش را نمي‌شود مثل بيت ديگرش خواند.

مشيري يك شعر به من داد و يك غلط وزني هم در آن گذاشت تا امتحانم كند. من هم آن را تشخيص دادم. از آن‌وقت به بعد، مشيري با من خيلي مهربان شد خيلي هوامو داشت و حمايتم مي‌كرد. (همه جوره) كتاب شعر هم برايم مي‌آورد تا بخوانم. خيلي تشويقم مي‌كرد كه شعر بخوانم و بگويم.

چه كسي اولين كتاب شعر را به شما داد؟

اولين كتاب شعر را هم او داد دستم. يكي از كتاب‌هاي خودش بود كه هنوز چاپ نشده بود و دست‌نويس بود. يك روز به من گفت: تو شعر هم مي‌تواني بگويي.

همان‌وقت حال عجيبي به من دست داد. احساس كردم كه يك اتفاقي در من افتاد. «آخر من او را خيلي باور داشتم و حرفش برايم يك جور حجت و اطمينان خاطر بود». آن شب تا صبح خيلي فكر كردم و به خودم فشار آوردم تا شعر بگويم ولي نشد. فردا به مشيري گفتم هر كاري كردم شعر گفتنم نيامد. گفت اين‌طوري كه نمي‌شود. بايد براي كسي شعر بگويي. كسي كه دوستش داري.

اولين شعرت را براي چه كسي سرودي؟

من مادرم را خيلي دوست داشتم. با حرف آقاي مشيري ضربه آخر نواخته شد و من توانستم اولين شعر را كه براي مادرم و در مدح او بود، بگويم؛ البته يك شعر با واژه‌هاي قلمبه  سلمبه كه مشيري هم از آن ايراد گرفت و گفت اين واژه‌ها ديگر چيست، شعر را بايد راست و روان بگويي. بايد از درونت بجوشد نه اين كه واژه‌هاي قلمبه  سلمبه را كنار هم رديف كني.

(البته من فكر مي‌كردم چون مادرم را دوست دارم بايد از واژه‌هاي سنگيني كه در شان اوست استفاده كنم).

اولين شعر شما كجا چاپ شد؟

همان مجله «روشنفكر» و در همان صفحه «هفت تار چنگ».

احساستان از چاپ اولين شعرتان چگونه بود؟

خيلي خوشحال بودم. مجله را بردم خانه، مدرسه و خلاصه به همه بچه‌هاي محل  دوستان مدرسه، خانواده و فاميل نشان دادم.

اولين كتابتان چه بود؟ و كي چاپ شد؟

كتابي بود با عنوان «باغ لاله» كه انتشارات بامداد آن را چاپ كرد. سال 1350 مشوق و حامي من هم براي چاپ اين كتاب مشيري بود.

اولين ترانه را چه سالي و با چه بهانه و انگيزه‌اي گفتيد؟

سال 1348 همزمان با تولد اولين فرزندم بهمن فكر كردم با ترانه‌سرايي هم پولي درمي‌آورم و هم از بيكاري درمي‌آيم، باز هم مشوقم مشيري بود.

مرا برد راديو به آقاي دكتر «نيرسينا» معرفي كرد او از من خواست روي يك ملودي، ترانه‌اي بسازم. ترانه را گفتم. خوشش آمد و از من خواست تا با‌ آنها همكاري كنم. (راديو ايران).

اولين كتاب ترانه شما كي چاپ شد؟

يه حرف يه حرف، حرف‌هاي من كتاب شد (1380) كه حاوي برخي از ترانه‌هايم در كتاب «عاميانه‌ها» و ساير ترانه‌ها و سروده‌هاي بعدي‌ام بود.

اولين حرفي كه براي خوانندگان كتاب‌هاي خود داريد؟

همه‌تان را دوست دارم و براي من بسيار محترميد.


منبع: جام جم، فاطمه مرادزاده‌
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

 

Powered by SMF 2.0 | SMF © 2006–2009, Simple Machines LLC