مصاحبه با استاد بهمنیاولينهاي اين هفته مربوط به شاعر خوب معاصر استاد محمدعلي بهمني است. محمدعلي بهمني شاعر و ترانهسرا متولد 1321 دزفول است.
از ايشان تا حالا حدود 10 كتاب شعر و ترانه چاپ شده است. ايشان برنده جايزه اول شعر كلاسيك اولين جشنواره بينالمللي شعر فجر در سال 1385 هستند. در سال 1384 برنده اول جشنواره شعر ايران ما بودند و در سال 1378 نيز تنديس خورشيد مهر را با عنوان برترين غزلسراي ايران از آن خود كردند. با ما همراه باشي دبا اولينهاي اين شاعر:
اولين شعري كه سروديد چه بود يادتان هست؟
بله اولين شعرم درباره مادرم بود و اگر درست بخوانم اين بود كه:
اي واژه بكر جاودانه
اي شعر موشح زمانه
اي چشمه سينهجوش الهام
اي لطف و ترنم ترانه
شبها كه زديده خواب گيرد
شعرم به سروده شبانه
بينم كه نشستهاي تو بيدار
در بستر طفل پربهانه
آوازه گرم لاي لايت
افكنده طنين عارفانه
شاعر نه منم تويي كه باشد
شعرت هم شور مادرانه
احساس تو را كسي ندارد
از توست مرا همين نشانه
اولين شعرتان را در چند سالگي سروديد؟
حدودا 8 سال و نيم داشتم كه اولين شعرم را سرودم.
اولين كسي كه برايتان شعر خواند كي بود؟
مادرم بود.
شعر در خانه ما مثل سفرهاي بود كه هر روز چند نوبت پهن ميشد و ما را تغذيه ميكرد. مادرم اهل شعر بود. برايمان كتاب و شعر ميخواند.
مكتبخانه هم داشت. بچههاي محل ميآمدند خانهمان، نوشتن و خواندن و قرآن ياد ميگرفتند. من هم همانجا و همان وقت (قبل از دبستان) نوشتن و خواندن را شكسته و بسته ياد گرفتم.
اولين شعري كه شنيديد در چه قالبي بود؟
شايد اولين شعر را از طريق لالايي مادر شنيدم. پدرم البته نه اهل شعر بود و نه خوشش ميآمد. عقيده داشت شعر آب و نان نميشود.
مادرم آنقدر برايمان شعر ميخواند كه وزن شعر را به طرز شنيداري (از طريق گوش دادن به شعرخواني مادر) ياد گرفتم. وزنهاي مختلف را نميدانستم و نميتوانستم تعريف كنم اما ميتوانستم بفهمم كه وزن يك شعر درست است يا نه؟
اولين كسي كه تشويقتان كرد شعر بگوييد؟
فريدون مشيري.
به دليل شرايط خاص خانوادگي، مجبور بودم از 7 سالگي كار كنم.
در يك چاپخانه به اسم «تابان» در تهران مشغول به كار شدم. در آن چاپخانه مجلهاي چاپ ميشد به اسم «روشنفكر». يك صفحه شعر داشت به نام «هفت تار چنگ» كه فريدون مشيري مسوول آن بود. من هميشه بعد از بسته شدن صفحه و قبل از اين كه مشيري آن را ببيند، نگاهي به شعرها ميانداختم.
يك روز شعري را ديدم كه مشكل وزني داشت به آقايي كه مسوول بستن صفحه بود، گفتم ولي خيلي به او برخورد، فكر كردم غلط كار او را ميگيرم. مرا بيرون كرد.
بعدا كه آقاي مشيري صفحه را ميبيند، متوجه آن غلط وزني ميشود و به آن آقا ميگويد او هم اشاره ميكند كه قبل از اين پسري كه در چاپخانه كار ميكند هم اين را به من گفت مشيري خواهان ديدن من ميشود و سراغ من ميآيد.
او از ديدن من خيلي تعجب ميكند. (از اين كه يك بچه 8 ساله چطور توانسته يك اشتباه وزني را تشخيص دهد.) به من گفت: از كجا فهميدي اين شعر غلط وزني دارد گفتم: چون يك بيتش را نميشود مثل بيت ديگرش خواند.
مشيري يك شعر به من داد و يك غلط وزني هم در آن گذاشت تا امتحانم كند. من هم آن را تشخيص دادم. از آنوقت به بعد، مشيري با من خيلي مهربان شد خيلي هوامو داشت و حمايتم ميكرد. (همه جوره) كتاب شعر هم برايم ميآورد تا بخوانم. خيلي تشويقم ميكرد كه شعر بخوانم و بگويم.
چه كسي اولين كتاب شعر را به شما داد؟
اولين كتاب شعر را هم او داد دستم. يكي از كتابهاي خودش بود كه هنوز چاپ نشده بود و دستنويس بود. يك روز به من گفت: تو شعر هم ميتواني بگويي.
همانوقت حال عجيبي به من دست داد. احساس كردم كه يك اتفاقي در من افتاد. «آخر من او را خيلي باور داشتم و حرفش برايم يك جور حجت و اطمينان خاطر بود». آن شب تا صبح خيلي فكر كردم و به خودم فشار آوردم تا شعر بگويم ولي نشد. فردا به مشيري گفتم هر كاري كردم شعر گفتنم نيامد. گفت اينطوري كه نميشود. بايد براي كسي شعر بگويي. كسي كه دوستش داري.
اولين شعرت را براي چه كسي سرودي؟
من مادرم را خيلي دوست داشتم. با حرف آقاي مشيري ضربه آخر نواخته شد و من توانستم اولين شعر را كه براي مادرم و در مدح او بود، بگويم؛ البته يك شعر با واژههاي قلمبه سلمبه كه مشيري هم از آن ايراد گرفت و گفت اين واژهها ديگر چيست، شعر را بايد راست و روان بگويي. بايد از درونت بجوشد نه اين كه واژههاي قلمبه سلمبه را كنار هم رديف كني.
(البته من فكر ميكردم چون مادرم را دوست دارم بايد از واژههاي سنگيني كه در شان اوست استفاده كنم).
اولين شعر شما كجا چاپ شد؟
همان مجله «روشنفكر» و در همان صفحه «هفت تار چنگ».
احساستان از چاپ اولين شعرتان چگونه بود؟
خيلي خوشحال بودم. مجله را بردم خانه، مدرسه و خلاصه به همه بچههاي محل دوستان مدرسه، خانواده و فاميل نشان دادم.
اولين كتابتان چه بود؟ و كي چاپ شد؟
كتابي بود با عنوان «باغ لاله» كه انتشارات بامداد آن را چاپ كرد. سال 1350 مشوق و حامي من هم براي چاپ اين كتاب مشيري بود.
اولين ترانه را چه سالي و با چه بهانه و انگيزهاي گفتيد؟
سال 1348 همزمان با تولد اولين فرزندم بهمن فكر كردم با ترانهسرايي هم پولي درميآورم و هم از بيكاري درميآيم، باز هم مشوقم مشيري بود.
مرا برد راديو به آقاي دكتر «نيرسينا» معرفي كرد او از من خواست روي يك ملودي، ترانهاي بسازم. ترانه را گفتم. خوشش آمد و از من خواست تا با آنها همكاري كنم. (راديو ايران).
اولين كتاب ترانه شما كي چاپ شد؟
يه حرف يه حرف، حرفهاي من كتاب شد (1380) كه حاوي برخي از ترانههايم در كتاب «عاميانهها» و ساير ترانهها و سرودههاي بعديام بود.
اولين حرفي كه براي خوانندگان كتابهاي خود داريد؟
همهتان را دوست دارم و براي من بسيار محترميد.
منبع: جام جم، فاطمه مرادزاده