شب ندای دختر صحرا
در نسیم آرام میپیچد
نرم میرقصد
میچرخد
در دل صحرا فرو میریزد:
های مردم گوش بسپارید غریو بی صدایم را
تلخ خندم
گوش بسپارید سکوتم را
من همان آواز آفتاب در میان گندمانم
همان آواز هستم که اینک بی صدایم
برای چهچهه پنجه ی آفتاب میخواهم
های مردم!
مردم سرزمین داس و گندم
کسی از خانه ی خورشید خبر دارد؟
کسی از شما آن غزل های طلایی را یاد دارد؟
های مردم!
غم سنگین صحرا فریاد میخواهد
مردم سرزمین گم شده فانوس برافروزید
خورشید راه اینجا را می یابد....
نظر بدید لطفن
