شعرمون نمیاد به جان شما! یا هم میاد! وقت نمیشه بنویسمش یا روش کار کنم،میره!!!!
خلاصه! دفترم پر میشه از جمله ها1 که باید بشینم و کنار هم بچینمشون تا بشه شعر!!
حالا اینم از شعر جدیییییییید!!
تنهایی سکوت کرده بود....
تو، حرف میزدی، برای تنهایی خودت...
و من غرق میشدم در سکوت حرفهایت
مثل مگسی در چای...
صبر های من همه از سنگ بود!
و لبخند های تو،
همه از جنس گلوله!
اینجا خبری از عشق نبود!
اینجا گلوله و تفنگ! سنگ و سنگر...
اینجا تو بودی و من...
لبخند میزدی،
زخم هایم را با اشک هایم میبستم!
در دلت آتش میافتاد!
من میسوختم...
اینجا خبری نبود!
زمین خسته از ماه و خورشید تکراری...
و این چرخش های بی هدف روزانه!
نگاه که میکردی زمین نفس نمیکشید!
میخواست خودکشی کند زمین!
زیر سنگینی وجود تو!
و روز به روز نزدیک خورشید میشد تا بسوزد!
مثل من،که نزدیک تو...
و گم میشد در میان این کهکشان بی راه!
درست مثل من که زمینت شده بودم!
و نمیدانستم که اگر سیاهی بد است،
چرا فضا ،چرا جهان غرق درسیاهی است!
ناعادلانه محکوم شده بودیم به زندگی میان سیاهی!
و هیچ باکمان نبود....
این ما بودیم!
که در سیاهچاله های عشق! از نیستی! از هیچ! از بیهودگی به دنیا آمدیم...
ابلهانه میاندیشیدیم حق زیستم داریم!
هیچ عقلی نمیزد! قلب ها تالاپ تلوپ، تالاپ تلوپ...
ما بیهوده بودیم!
بیهوده بزرگ شدیم!
بیهوده به مدرسه رفتیم،
بیهوده درس خواندیم!
بیهوده آدم شدیم...
بیهوده کار میکنیم!
و بیهوده عاشق شدیم...
دلم نمیاید بگویم زمین سالهاست که خودکشی کرده!
دلم نمیاید بگویم که ما روی جنازه اش خاک میشویم!
روی بقایای اجسادمان درخت میکاریم!
و از مواد معدنی بدن عزیزانمان تغذیه میکنیم...
دلم نیامد بگویم به خودت بیا!
تو هیچ وقت زنده نبودی...
+حس ناجوری بهم میگه قسمت های مختلف شعر به هم ربطی ندارن و کلا مزخرف از اب دراومده!!!
