نویسنده موضوع: زندگی و اشعار فروغ فرخزاد  (دفعات بازدید: 695 بار)

0 کاربر و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین مرضیه

  • مهتاب
  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 55%
    کیفیت : 2%
    خلاقیت : 1%

پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #20 : اوت 02, 2010, 11:26:45 pm »
منم اکثر شعرای فروغ رو خوندم ، به نظرم آدمیه که تو زندگیش اول از همه با خودش نتونسته کنار بیاد و یه جور چند گانگی(البته شاید این چند گانگی به دلیل فرازو نشیب هایی باشه که تو زندگی داره و این که تاریخ شعر هاش فرق می کنه ) تو شعر هاش دیده می شه .
از لحاظ اجتماعی به نظرم شعر ای مرز پر گهر برای اون دوران واقعاً عالی بوده .
تو شعر سپید گفتن که حرف نداره
من از سی درصد شعراش واقعاً لذت می برم .به نظرم اگر خیلی از شعرای فروغ  رو خونده باشید چیزی که خیلی به چشم می خوره اینه که شعراش تو هر موضوعی آهنگ و ریتم خاصی دارن و این آهنگ ها هم متنوعن .به نظر من اگر کسی بتونه شعرای فروغ رو خوب و درست بخونه تو شعر خوندن خیلی استعداد داره .
البته بعضی شعر هاش هم نمی دونم دقیقاً منظورش چی بوده ولی من دوست ندارم ،چون احساس می کنم خیلی تند رفته ،مثلاً شعر "عصیان ".
علی کوچیکه هم گرچه لحن بچه گونه ای داره ولی مفهوم خیلی بزرگی رو می رسونه و در حین حال داستانی رو بیان می کنه که به نظر من خیلی خوب تموم می شه !
شکار چی به خودش گفت جوخه آماده
و در مقابل او با تفنگ زانو زد

گلنگدن به سهولت کشیده شد آتش
گرفت سینه ی او بی درنگ زانو زد
                                                             اینم داستان زندگی آدم ها
در استکان آخر و سروده ی محمد سعید شاد.

آفلاین Loveroad

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 10%
    خلاقیت : 1%

  • استان: tehran
  • مرکز سمپاد: تهران سوم راهنمایی
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #21 : ژانویه 15, 2011, 04:34:56 pm »
بازگشت
عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد الوده تيره و دلگير

چهره ها  در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيده همچو چشمي کور

خالي از اب و نشانه ي او

مردي اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ي او

گنبد اشناي مسجد پير

کاسه هاي شکسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوايي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد ناگه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناک گور مي امد

مرد کوري عصا زنان مي رفت

اشنايي ز دور مي امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهايي مرا به خود خوانندند

اشکي از ابر چشمها باريد

دستهايي ز خود مرا راندند

روي ديوار باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبو هش

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسيد

در کامين مکان نشانه ي اوست

ليک ديدم اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانه ي اوست

از دل خاک سرد ايينه

ناگهان پيکرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخملي اش

اه در وهم هم مرا مي ديد

تکيه دادم به سينه ي ديوار

گفتم اهسته اين تويي کامي

ليک ديدم کز ان گذشته ي تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور ارزويم بود

« آخرين ويرايش: ژانویه 15, 2011, 04:38:24 pm توسط loveroad »
دنیا سه اصل دارد:

۱- خاطرات    ۲- غم     ۳- عشق. 

با اولی زندگی کن، دومی را به خاطر سومی تحمل کن.

آفلاین miss d.p

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 2%
    خلاقیت : 1%

  • استان: مشهد
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #22 : ژانویه 17, 2011, 11:04:09 am »

 
آبتنی

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار
 
 
 
جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
 
 
مرگ من
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور 
يا خزاني خالي از فرياد و شور   
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
 

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نميآيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روی ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

مي خواهمش در اين شب تنهايی

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد ‚ درد ساكت زيبايی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفسهايش

نوشد بنوشد كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را

می خواهمش دريغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تيره به تنهايی

می خوانمش به گريه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پايان

او آن پرنده شايد می گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

 


بوسه

در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد



شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت



سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

 

 
آدمی هرچه روح میگیرد
ازهرآنچه هست فاصله می یابد
وازآنچه بایدباشدنیزدورترمیشود
واین است که هرکه متعالی تراست ازوحشت ابتذال هرسناکتر وازبودن خویش ناخشنودتر

آفلاین سالاری

  • *
  • تولید محتوا : 6
  • حالت من:
    خونسرد
  • مدال ها این نشان به مدیر انجمن هایی تعلق ميگيرد كه انجمنشان رو به بهترین شکل اداره کنند.
  • فعالیت : 99%
    کیفیت : 67%
    خلاقیت : 3%

  • استان: یزد
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #23 : فوریه 01, 2011, 05:21:37 pm »
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه و يا آن گونه که پوران فرخزاد، خواهرش می گويد در هشتم دی ماه 1313 در تهران به دنيا آمد. در شانزده سالگی با پرويز شاپور، نويسنده، ازدواج کرد که حاصل آن پسری به نام کاميار(تنها فرزندش) که در سال 1331 به دنيا آمد. اين ازدواج در سال 1334 به طلاق انجاميد.

آشنايی فروغ با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، پای او را به دنيای فيلم و سينما کشانيد و تا پيش از مرگش در بهمن 1345 در "کارگاه فيلم گلستان" به عنوان تدوينگر فيلم مشغول بود. حاصل کار او از دوران "کارگاه فيلم گلستان"، فيلم مستند "خانه سياه است" (1341) بود که از بهترين های سينمای مستند ايران محسوب می شود. اين فيلم از جشنواره فيلم کوتاه اوبرهاوزن به جايزه نخست دست يافت.


 فروغ نخستين دفتر شعرش را با عنوان " اسير" در سال 1331 منتشر کرد. پس از آن مجموعه شعرهای "ديوار" و "عصيان" به چاپ رسيد. در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش "شش شخصيت در جستجوی نويسنده" نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه "تولدی ديگر" با تيراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مرواريد منتشر شد.

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، کتاب شعر ديگری از فروغ است که در سال 1343 منتشر شد. فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن 1345 در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان ظهيرالدوله دفن شد.
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

آفلاین maryam.sh

  • *
  • تولید محتوا : 1
  • جنسيت : دختر
  • حالت من:
    شاد و سرحال
    فعالیت : 99%
    کیفیت : 70%
    خلاقیت : 2%

  • استان: semnan
  • مرکز سمپاد: farzanegan
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #24 : ژوئن 23, 2011, 03:50:23 pm »
در برابر خدا
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پایبند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
 از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

در مدرسه از نشاطمان کم کردند
از فرصت ارتباطمان کم کردند
هرگاه به هم عشق تعارف کردیم
از نمره ی انضباطمان کم کردند

آفلاین liliom

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • حالت من:
    از خود راضی
    فعالیت : 99%
    کیفیت : 9%
    خلاقیت : 1%

  • استان: البرز
  • مرکز سمپاد: فرزانگان 2
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #25 : ژوئن 23, 2011, 11:55:42 pm »
کتابی که نامه هاش به همسرشه واقعا عالیه
موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه

آفلاین gita.4149

  • *
  • تولید محتوا : 0
  • جنسيت : دختر
  • حالت من:
    شاد و سرحال
    فعالیت : 99%
    کیفیت : 91%
    خلاقیت : 1%

  • استان: مشهد
  • مرکز سمپاد: فرزانگان1
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #26 : ژوئن 24, 2011, 12:47:23 am »
آفتاب ميشود
نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه ي سياه سركشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه كن
تمام هستيم خراب ميشود
شراره اي مرا به كام ميكشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب ميشود

(ادامه همين شعره ها)

تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها


به راه پر ستاره ميكشانيم
فراتر از ستاره مينشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم


چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره ميرسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان، به بيكران، به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ها
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب ميشود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود


اگه كسي شعرهاي فروغ رو خواست
اينجا بگه تا يكي ديه هم بنويسم :چاکریم:
هر صدفی لیاقت داشتن مروارید رو نداره پس برای هر صدفی مروارید نمیشم

آفلاین Sepideh.S

  • *
  • تولید محتوا : 2
  • جنسيت : دختر
  • حالت من:
    گریم گرفته
    فعالیت : 99%
    کیفیت : 99%
    خلاقیت : 5%

  • استان: سمنان
  • مرکز سمپاد: دبیرستان فرزانگان
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #27 : ژوئن 28, 2011, 09:33:43 am »
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس،مرغی اسیرم

ز پشت میله هایسرد وتیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پربه سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بحر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندان به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان،خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر،که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم،کاشانه ای را

                                     فروغ فرخزاد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!***خواهر کوچکم از من پرسيد ***من به او خنديدم ***کمي آزرده و حيرت زده گفت ***روي ديوار و درختان ديدم ***باز هم خنديدم ***گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد ***آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد ***بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم ***بعدها وقتي غم***سقف کوتاه دلت را خم کرد ***بي گمان مي فهمي ***- پنج وارونه چه معنا دارد

آفلاین Ali S.B)همون fozol)

  • *
  • تولید محتوا : 1
  • جنسيت : پسر
  • حالت من:
    گریم گرفته
    فعالیت : 99%
    کیفیت : 96%
    خلاقیت : 2%

  • استان: tehran
  • مرکز سمپاد: dabirestane allame helli
پاسخ : زندگی و اشعار فروغ فرخزاد
« پاسخ #28 : ژانویه 17, 2012, 03:35:20 am »
به هیچ وجه نمی تونم ارتباط حسی با شعر های فروغ برقرار کنم! از لحاظ شعری بسیار قوی هست، اما چون شعر هایش روح حماسه ای که در شعر های شاماو و اخوان هست را ندارد و بیشتر در مضامین احساسی شعر می گوید، ارتباط برقرار کردن با اشعارش مشکل باشد؛ به عبارتی در شعر نو مفهوم حماسی بسیار دوست داشتنی تر است...
قفل بی کلید بی معناست ... پس سعی کن کلیدِ قفل ها باشی تا قفل کلیدها... خدا باتوست اما تو چی؟؟؟!!!!!!!
-----------------------------------
ما که رفتیم آسیا... منظورم کنکوره ها:-)
فعلا فعالیت های سیتی به حالت منفعل در میاد......:-( خداحافظ سیتی... خداحافظ بچه ها....کاری داشتین ایمیل بزنین
خداحافظ

 

Powered by SMF 2.0 | SMF © 2006–2009, Simple Machines LLC